۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

آگهي نصب شده روي درب اتاق دكتري رياضي!

از حضور و عدم حضور دانشجويان دكتري در دانشگاه هيچ اطلاعي نداريم لطفا اساتيد سوال نفرمايند!!!!
جمعي از دانشجويان دكتري رياضي!!

۱۳۸۹ شهریور ۱, دوشنبه

به خاطر یک نفر

در این هنگام بود که روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید, ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اینجا هستم زیر درخت سیب...
شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت: من نمی توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده اند.
شازده کوچولو آهی كشید و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
"اهلی کردن" یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه می گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدم ها می گردم. "اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان آزار دهنده است.
مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده شان همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو گفت: نه من پی دوست می گردم. نگفتی "اهلی کردن" یعنی چه؟
روباه گفت: "اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است, یعنی ایجاد علاقه کردن..
- علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت: البته تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی, مثل صدها هزار پسر بچه دیگر, و من نیازی به تو ندارم, تو هم نیازی به من نداری, من نیز برای تو رو باهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر, ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد, تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم... گلی هست... و من گمان می کنم آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت: ممکن است, در کره زمین همه جور چیز می شود دید...
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من می گویم در زمین نیست.
روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت:
- در سیاره دیگری است؟
-بله.
- در آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
- چه خوب!... مرغ چطور؟
-نه.
روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بی عیب نیست.
لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
- زندگی من یکنواخت است. من مرغ ها را شکار می کنم و آدم ها مرا. تمام مر غ ها به هم شبیهند و تمام آدم ها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی, زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد, ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه ,خوب نگاه کن! آن گندم زارها را در آن پایین می بینی؟
من نان نمی خورم و گندم در نظرم چیز بی فایده ای است, گندم زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند, و این جای تاسف است!
اما تو موهای طلایی داری. و چه قدر خوب خواهد شد آنگاه که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد در گندم زار را دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
بیزحمت ...مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می خواهد, ولی زیاد وقت ندارم, من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند, نمی توان شناخت. آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آدم ها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند, اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد, آدم ها بی دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور بود,تو اول کمی دور از من به این شکل لای علف ها می نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرفی نخواهی زد. زبان سرچشمه سو تفاهم است. ولی تو هر روز می توانی قدری جلوتر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
بهتر بود به وقت دیروز می آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعدالظهر بیایی, من از ساعت 3 به بعد کم کم خوشحال خواهم شد, و هر چه بیشتر وقت بگذرد, احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی, دل مشتاق من نمی داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد.
شازده کوچولو پرسید: "آیین" چیست؟
روباه گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده, چیزی است که باعث می شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعت های دیگر فرق پیدا کند. مثلا شکارچیان من برای خود آیینی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می رقصند. پس پنجشنبه روز نازنینی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می روم. اگر شکار چیها هر وقت دلشان میخواست می رقصیدند, روزها همه به هم شبیه می شدند و من دیگرتعطیل نمی داشتم.
بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد, روباه گفت:
آه!... من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود توست. من که بدی به جان تو نمی خواستم. توخودت می خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گفت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت: به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود.
و کمی بعد به گفته خود افزود: یکبار دیگر برو و گل های سرخ را تماشا کن.آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد برگرد و با من وداع کن, و من به رسم هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد.
شازده کوچولو رفت و باز به گل های سرخ نگاه کرد. و به آنها گفت:
شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید. کسی شمارا اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید. شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آنوقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتاست.
و گل های سرخ سخت رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت:
- شما زیبایید ولی درونتان خالیست. به خاطر شما نمی توان مرد. البته گل سرخ من در نظریک رهگذر عادی به شما می ماند, ولی او به تنهایی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده ام, فقط اورا در زیر حباب بلورین گذاشته ام,فقط به او پناه داده ام,فقط کرم های او را کشته ام, چون فقط به شکوه و شکایت او , به خود ستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام. زیرا او گل سرخ من است.
آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت:
خداحافظ!
روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد, تکرار کرد:
- آنچه اصل است از دیده پنهان است.
- آنچه به گل تو چندان ارزشی داده, عمریست که تو به پای او صرف کرده ای.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد, تکرار کرد:
-  عمریست که من به پای گل خود صرف کرده ام.
روباه گفت : آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی, تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود, تو مسئول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد تکرار کرد:
- من مسئول گل خود هستم...
...


شازده کوچولو اثر آنتوانت دو سنت اگزوپری



۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

عشق و دیگر هیچ...

شاید زیاده روی به نظر برسه, ولی واقعا دست خودم نیست.
...
 وقتی می بینمش مغزم کاملا هنگ می کنه, قلبم به تاپ و توپ می افته طوری که می خواد از سینه ام بزنه بیرون, تمام بدنم خیس آب می شه, قدرت فکرمو بالکل از دست می دم, دست و پاهام سست و بی حال می شه طوری که اگر کنارم دیواری ستونی چیزی نباشه بعید نیست نقش زمین بشم...
خودمم دلم نمی خواد اینطوری بشه
...
قبلش کلی با خودم کلنجار می رم کلی فکر می کنم سعی می کنم بدیهاش رو جلوی چشمم بیارم تا یه کم برام بی اهمیت جلوه کنه
ولی چه کنم نمی تونم...واقعا نمی تونم...
برام خیلی خیلی سخته...
دیگه شده پیش زمینه فکرهای شب و روزم ...
حتی یه موقع شب ها خوابشو می بینم
انگار که همیشه هست...
انگار که همیشه باید باشه...
اگر بخوام رو راست باشم فکر می کنم بدون اون هر گز نمی تونم زندگی کنم...
اصلا نمی تونم نفس بکشم...
وقتی می بینمش نفسم بند میاد, نفسم به شماره می افته, دیوانه وار بهش زل می زنم هر کاری می کنم اینکار رو نکنم باز که می بینمش نمی تونم جلوی خودمو بگیرم...
وقتی می بینمش... وقتی اونطوری نگاهش می کنم دیگه هیچی دورو برم مهم نیست... اصلا دیگه چیزیو نمی بینم که بخواد برام مهم باشه...
دلم می خواد بپرم و بغلش کنم, دلم می خواد یه بوسه بزرگ ازش بردارم بعدش بازش کنم و یه گاز بزرگ ازش بگیرم...
هی....
ببین با من چه کردی بستنی یخی فالوده ای میهن!!!

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

آواتار

داشتم فکر می کردم که ای کاش هم زمان می شد توی دو تا دنیا زندگی کرد. هر وقت که اراده می کردی می تونستی به هر کدوم از این دنیاها که می خواستی بری. البته هیچکدومش هم وهم و خیال نبود, واقعی واقعی بود. حد اقل خوبی که این نوع زندگی کردن داشت این بود که هر گز اشتباه های یه دنیا رو توی دنیای دیگه تکرار نمی کردی. اونوقت می تونستی به طور موازی کیفیت زندگیتو بالا ببری و زندگیتو با اشتباه های احمقانه خراب نکنی. وقتی با خودم خوب فکر می کنم دقیقا می دونم چه کارهایی رو باید توی این مدت زمانی که تا به حال زندگی کردم  انجام می دادم و چه کارهایی رو نباید انجام می دادم اما هر گز فرصتی نیست که بتونم دونسته هامو جایی به کار ببندم همیشه فرصت های مختلف یک بار برای ادم پیش میاد,انتخاب اشتباه گاهی هر گز قابل برگشت نیست تجربه کسب شده از این انتخاب هم هر گز قابل استفاده نیست.و این خیلی بده...

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

از دوستی ها

وای اگر بدونی چه قدر از شنیدن صدات خوشحال شدم. :-)

در شهر گردی ها

با غضب نگام نکن.................. هستی مو تباه نکن
با دروغ بوسه ها ................... هی منو سیاه نکن
منو جادو کردی............وای.......دستمو رو کردی آخ منو جادو کردی...(2)
دارارا دارارارا دارارا رارارارارا...
خواستم ازت جدا شم ........ سردو بی اعتنا شم
اما فریبم دادی ...............تا که به پات فدا شم
آخ منو جادو کردی... وای دستمو رو کردی.(2)
...

پی نوشت 1: تو سبک عباس قادری بخونین لطفا(می تونین یه کمم صداتونو تو دماغی بفرمایین!)
پی نوشت 2:تصور کنین که سر ظهر, ظل گرما, تشنه و گشنه, دنبال بد بختیهاتونین که سوار تاکسی می شین, ضمنا به آرامشم شدیدا نیاز دارین تا تمرکز کنین. اونوقت آقای راننده زحمت کش این آهنگ بسیار زیبا ! رو گذاشتن...
پی نوشت 3: دیگه اینم خودتون تصور کنین دیگه...