‏نمایش پست‌ها با برچسب آرزو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آرزو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

نیمکتی پراز خالی

نبودی که نیمکت پر از خالی را پر از پر بکنیم. :-)

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

سر سودای تو اندر سر ما می گردد....تو ببین در سر شوریده چه ها می گردد

اي صـبـا نـکـهـتـی از خـاک رهِ‌ یـــار بـیـار
 بـبــر انــدوهِ دل و مــــژده‌ی دلــــدار بـیـار
نـکـتـه‌ی روح‌فـزا از دهــن دوســــت بـگـو
نامـه‌ی خـوش خبـر از عـالَـم اسـرار بـیـار
تا مُـعـطّر کنم از لطف نـسیـم تـو مـشـام
شـمّـه‌ای از نـفـحـات نـفـس یــــــار بـیـار
بـه وفـای تـو کـه خـاک رهِ آن یــــار عـزیـز
بی غبـاری کـــه پـدیـد آیـد از اغـیـار بـیـار
گـَردی از رهـگـذر دوست به کــوریّ رقیب
بـهـر آسـایـش ایـن دیــده‌ی خونـبـار بـیـار
خامی و ساده دلی شیوه‌ی جانبازی نیسـت
خـبــــری از بـَـرِ آن دلــــبــر عــیـّـار بــیـــار
شکرِ آنرا که تـو درعشرتی ای مرغ چمـن
بــه اسیـران قـفـس مــژده‌ی گلـزار بـیـــار
کام جان تلخ شد از صبـر که کردم بی دوست
عـشـوه‌ای زان لب شیـریـن شـکربـار بـیـار
روزگاری‌ست که دل چهره‌ی مقصـود نـدیـد
ساقـیـا ! آن قـــــــــــــــدحِ آیـنـه‌کردار بـیـار
دلق‌حـافـظ به چه ارزد؟به می‌اش رنگین کن
وانـگهش مست و خراب از سـرِ‌ بـازار بـیـار


شعر از حافظ

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

آرزو

روز هجران و شب فرقت یار اخر شد           زدم این فال و گذشت اختر وکاراخرشد
ان همه نازو تنعم که خزان میفرمود              عاقبت در قدم باد بهار اخر شد
شکر ایزد که باقبال کله گوشه گل                 نخوت باد دی وشوکت خار اخر شد
صبح امید که بد متکف پرده غیب                 گو برون آی که کارشب تار اخرشد
آن پریشانی شبهای دراز وغم دل                 همه در سایه گیسوی نگار اخر شد
باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز                قصه غصه که در دولت یار اخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد               که به تدبیر تو تشویش خمار اخر شد
در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را             شکر کان محنت بی حد وشمار اخر شد

۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

کمی سادگی!

وقتی حرف میزنه حرفهاش رو دوست دارم, نوع نگاهشو دوست دارم, طرز زندگی کردنشو دوست دارم, سادگی کلامشو دوست دارم, تجربیات تلخ و شیرینشو دوست دارم,آرزوهاشو دوست دارم حتی اگر در حد داشتن یه زیرزمین توی خونش بوده باشه که هیچوقت هم بهش نرسیده, چیزهایی رو که دوست داره دوست دارم, وقتی با علاقه تمام از گلابی هاو سیب های درختای حیاطش حرف می زنه,وقتی با علاقه از حموم توی خونش که توی چند سال اخیر ساخته حرف می زنه, وقتی از رنج هایی که توی زندگیش کشیده حرف می زنه, وقتی از بد اخلاقی های شوهر مرحومش حرف می زنه,وقتی از حزب توده و جنگ جهانی دوم حرف می زنه, وقتی از رضا خان می گه, وقتی....
گاهی اوقات دلم می گیره, دلم می گیره به خاطر تمام چیزهایی که دارم و تمام چیزهای ساده ای که ندارم دلم یه کم سادگی می خواد فقط یه کم....