‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب متفرقه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

عشق و دیگر هیچ...

شاید زیاده روی به نظر برسه, ولی واقعا دست خودم نیست.
...
 وقتی می بینمش مغزم کاملا هنگ می کنه, قلبم به تاپ و توپ می افته طوری که می خواد از سینه ام بزنه بیرون, تمام بدنم خیس آب می شه, قدرت فکرمو بالکل از دست می دم, دست و پاهام سست و بی حال می شه طوری که اگر کنارم دیواری ستونی چیزی نباشه بعید نیست نقش زمین بشم...
خودمم دلم نمی خواد اینطوری بشه
...
قبلش کلی با خودم کلنجار می رم کلی فکر می کنم سعی می کنم بدیهاش رو جلوی چشمم بیارم تا یه کم برام بی اهمیت جلوه کنه
ولی چه کنم نمی تونم...واقعا نمی تونم...
برام خیلی خیلی سخته...
دیگه شده پیش زمینه فکرهای شب و روزم ...
حتی یه موقع شب ها خوابشو می بینم
انگار که همیشه هست...
انگار که همیشه باید باشه...
اگر بخوام رو راست باشم فکر می کنم بدون اون هر گز نمی تونم زندگی کنم...
اصلا نمی تونم نفس بکشم...
وقتی می بینمش نفسم بند میاد, نفسم به شماره می افته, دیوانه وار بهش زل می زنم هر کاری می کنم اینکار رو نکنم باز که می بینمش نمی تونم جلوی خودمو بگیرم...
وقتی می بینمش... وقتی اونطوری نگاهش می کنم دیگه هیچی دورو برم مهم نیست... اصلا دیگه چیزیو نمی بینم که بخواد برام مهم باشه...
دلم می خواد بپرم و بغلش کنم, دلم می خواد یه بوسه بزرگ ازش بردارم بعدش بازش کنم و یه گاز بزرگ ازش بگیرم...
هی....
ببین با من چه کردی بستنی یخی فالوده ای میهن!!!

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

شاهكار

شاهكار مترجم گوگل !google translator

I am going to be there 30th August at most

من رفته ام به وجود اوت 30 (حداکثر).

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

جهنم ایرانی!

یک روز استاد هست دانشجو نیست!یک روز دانشجو هست استاد نیست! یک روز هر دو هستند کلاس نیست!یک روز هم دانشجو هست, هم استاد هست, هم کلاس هست,اما پروژکتور نیست! یک روز هر 4 تا هستند اما تعطیل رسمی است! واقعا که!

۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

عید!

می گن اون روزی که آدم توش هیچ گناهی رو مرتکب نشه عیده.
امروز برای من عید بود, چون ازصبح کاری انجام ندادم که بخواد گناه باشه یا نباشه!!

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

مناجات

حضورت گرما می دهد به قلب سرد و فسرده ام , یادت به دیدگان نابینایم روشنی و نور می  بخشد ,خیالت روح آسمانیم را که اینک در زندان جسم اسیر است به ملکوت می کشاند,  امیدت نا امیدیم را امید می بخشد...
خدایا! چگونه خود را از تو بریدم؟ مگر من تو نبودم؟ خدایا! وقتی افریدی مرا ملایکت به من سجده کردند چون هنوز من تو بودم.
معبودا! این من بودم که در امانتت, که در روح دمیده ات بر جسمم خیانت کردم ,این من بود که خود را از بالاترین به نازلترین نقطه پرتاب کردم.
می دانستم این عشق بلایی برایم خواهد بود می دانستم.عشقی که برای آن آغاز و سرانجامی نباشد بلاست.
خدایا! اینک روحم تحت این فشار خواهد شکست از طرفی کششیست به سوی تو و  ازطرفی دیگر, عقده هایم ,کینه هایم ,دشمنیهایم ,حسادتم , خود خواهیم  وغرورم آنچنان لگامی بر پای روحم زده که جداشدن از زمینی پست برایش ممکن نیست.
من در خواهم شکست من متلاشی خواهم شد...