۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

نامسلمان مسلمان

ژانر اول:
پرتغال، لیسبون:
برای خریدن کرم ضد آفتاب وارد داروخانه نزدیک خونه می شم از اونجاییکه مارک خاصی مد نظرم نیست از آقای فروشنده درخواست می کنم که اون کرمی رو که فکر می کنه بهتر از بقیه هست به من پیشنهاد بده آقای فروشنده هم بعد از چند ثانیه ای فکر کردن دستش رو دراز می کنه و یکی از کرم های موجود در قفسه روبر می داره و به سمت من می آره. کرم رو روی میزمی گذاره و می گه من فکر می کنم این کرم برای شما مناسب باشه...
 قیمت رو می پرسم ازش می گه 16 یورومی گم کرمش خوبه ولی قیمتش یه کم زیاده کاملا جدی و با احترام می گه خوب شما چرا از داروخانه کرم می خرید اگر به سوپر مارکت برین می تونین با قیمت های خیلی پایین هم کرم پیدا کنین می گم می خوام کیفیتش خوب باشه می گه می تونین کرم های خیلی خوب با قیمت پایین رو تو سوپر مارکت پیدا کنین بهش می گم شما کجا رو پیشنهاد می دین اینکه این کرم رو بخرم یا برم سوپر مارکت می گه خوب سوپر مارکت!! اونجا هم اروزنتر هست هم کیفیت کرمش مثل همین هست!!
 محو صداقتش می شم و درجا بدون لحظه ای فکرمی گم نه من همین کرم رو می خوام.کرم رو می خرم و از داروخانه خارج می شم.
ژانر دوم:
ایران، تهران، نارمک:
وارد مغازه لوازم ورزشی فروشی می شم، تصمیم دارم که یک دست لباس ورزشی مردونه بخرم. انتخاب های زیادی ندارم ولی خوب وقت هم خیلی کم هست فرصتی نیست که به جاهای دیگه سر بزنم.
مجبورم چیزی از همونجا پیدا کنم و بخرم.
یک دست لباس ورزشی سفید چشمم رو می گیره، قیمتش رو از آقای فروشنده می پرسم میگه 50000 تومان!
یه کم قیمتش زیاد هست چون تقریبا مشابه همین رو حدود دو ماه پیشش از میدون منیریه خریدم 30000 تومان.
بهش می گم که قیمتش رو دارین زیاد می گین من همین رو تو منیریه با قیمت پایین تر دیدم فروشنده عصبانی می شه!
می گه جنس های توی منیریه همه بنجول هست!!جنس های ما قابل مقایسه با اونها نیست!! دوست ندارین برین از همونجا بخرین!!اصلا مگه کسی مجبور کرده بیاین از اینجا بخرین!! مال ما قیمتش همینه کیفتش هم بهتر از اونجاست خلاصه که بعد از کلی بحث و جدل  نهایتا قبول می کنه یه کم ارزونتر بده.
از اونجایی که دارم هدیه می خرم بهش میگم امکانش هست که اگر اندازه نبود بیارم پس بدم؟
می گه نخیر خانم!!
ما جنسی رو که فروختیم پس نمی گیریم!می خواستین اندازه کنین!
خلاصه که لباس رو می خرم و از مغازه خارج می شم.
ژانر سوم:
دارم فکر میکنم به آدم های مسلمونی که اینطور نامسلمون رفتار می کنن و به آدم های نامسلمونی که مسلمونی رو به حد اعلا رسوندن.
حرفی برای گفتن ندارم.
فقط فکر می کنم و تاسف می خورم...

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

ماکارونی با عصاره عشق


دیروز همسر خان (تاج سر) عزیز ، بنده رو شرمنده کردن وبه خاطر اینکه من امتحان داشتم، زحمت پخت نهار رو تقبل کردن.
انصافا ماکارونی خوشمزه ای بود.از خوردنش بسی لذت بردیم.

۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

زندگی بی تو محال است تو باید باشی


  زندگی بی تو محال است تو باید باشی             قلب من زیر سوال است تو باید باشی
      صحبت از خانه من نیست فراتر از این          شهر من رو به زوال است تو باید باشی
  در شبیخون خزان مشکل من تنهاییست         عشق من مثل نهال است تو باید باشی
  مطمئن باش پرستو؛ غم آخر این نیست          این غزل میوه کال است تو باید باشی
  فال حافظ زدم این رندغزل خوان می گفت     زندگی بی تو محال است تو باید باشی

۱۳۹۰ خرداد ۱۳, جمعه

۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

پتک!


یه روز خوب رو تصور کنین. یه روزی که هوا آفتابیه و آسمون آبیه آبیه. تصور کنین با صدای پرنده ها از خواب بیدار می شین. یه صبحانه کا مل که شامل نون تازه (تست شده) ،کره و مربا ، پنیر و گوجه ، شیرکاکائوی داغ هست در کنار همسر خان عزیز می خورین.موقع خوردن صبحانه یه آهنگ خیلی آروم که دریا رو به خاطر میاره گذاشتین. هیچ عجله ای ندارین، از لحظه به لحظه اوقاتتون لذت می برین. بعد از صبحانه لباسی رو که همسر خان به تازگی براتون هدیه خریده می پوشین.بعد دست در دست همسر راه می افتین که برین دانشگاه. نفس های عمیق می کشین و از تازگی و طراوت هوا لذت می برین گاه گاهی با همسر خان صحبت می کنین.همه چیز دست به دست هم داده تا یه روز کامل رو براتون رقم بزنه. به دانشگاه که می رسین مثل همیشه با همسر موقتا خداحافظی گرمی میکنین البته با یاد آوری اینکه " سر نهار می بینمت عزیز دلم"...
به سمت آفیستون می رین. از کنار مهد کودک دانشگاه رد می شین. بچه ها هم می دونن امروز یه روز خیلی خوبه. همشون دارن بازی می کنن یه لبخند گوشه لب هاتون نقش می بنده.
فکر میکنین چه قدر خوشبختین، به خدا فکر می کنین به اینکه چه قدر خوبه که هست چه قدر خوبه که مهربونه...
می رین به سمت آفیستون و بعد میزتون...
ضمنا سر راه یه لیوان شیر قهوه دبش هم می گیرین که با خوردنش بیشتر سر حال بیاین!
کامپیوتر رو روشن میکنین و اولین کاری رو که هر روز قبل از هر کاردیگه ای انجامش می دین، چک کردن پست الکترونیکی، رو انجام می دین.
میلتون که باز می شه با ایمیل استاد گرام رو برو می شین که یک فایل پی دی اف بلند بالا هم بهش اتچ شده و محتویاتش چیزی نیست به جز یه پروژه بلند بالا که در انتها در خواست شده تا 10 روز دیگه تحویل داده بشه!
و اینطوری می شه که قوز بالا قوز می شه و کارهایی که دارین مثل پتک می خوره تو سرتون!
بعد شما می مونین و یه انبار کار عقب افتاده که باید تا یکی دو هفته دیگه انجام بشه به اضافه پروژه جدید استاد گرام...
و این داستان هر روز ادامه دارد...

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان!!!

می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان   هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان!!!!

امتحان


هر کدوم یه ماشین حساب داشتن به چه بزرگی!!مثل اینکه می خوان آپولو هوا کنن!بچه هایی که اومده بودن امتحان بدن رو می گم...
امروز به دلیل کمبود نیروی انسانی! من مراقب امتحان محاسبات عددی بچه های کارشناسی عمران بودم.خیلی جالب بود, تعداد بچه ها خیلی زیاد بود ؛لااقل کلاسی که من مراقبش بودم  80 نفر جمعیت داشت.فکر می کنم کلا دویست سیصد تایی بودن.
بچه ها از هر فرصتی استفاده می کردن که از روی هم تقلب کنن. از اونجایی که همه بچه ها زبون نفهم بودن!!! و زبون منو متوجه نمی شدن در نتیجه نه می تونستم تذکر بدم بهشون و نه سوال هایی که داشتن جواب بدم. حس خوبی نداشتم...
نتیجه اینکه برای بار n ام لزوم یاد گیری زبان پرتغالی رو حس کردم.
ولی کلا تجربه جالبی بود.