۱۳۹۲ بهمن ۵, شنبه

با تو انگار تو بهشتم...

داشتم عکس های طبیعتی رو که بکی از بچه ها تو فیس بوک به اشتراک گذاشته بود نگاه می کردم. عکس هاش خیلی زیبا بود و دو نفره و رمانتیک. بعد که فکر کردم دیدم با همه مناظر مشابه این عکس ها و حتی مناظر بهتر از این عکس ها من با تو خاطره دارم. یک عالمه خاطره قشنگ و دونفره و رمانتیک که جزو بهترین لحظات عمرم بودن.
خوشحالم که هستی...

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

تناقض

عاشق اینم که از دانشگاه که میام خونه یه لیوان چای بابونه و نعنا با دو تا دونه گز و یه دونه از این کلوچه ژاپنی ها بخورم. دم دمای غروب هم که اگر اسنیکر و توییکس و پیک نیک نباشه اصلا انرژی ندارم که ادامه بدم! بعدالظهرم که کلا بدون ساندویچ پنیر گوجه تخم مرغ 7-11 روبروی در دانشگاه سپری نمی شه! یه روز در میونم اگر یه میان وعده نودل چینی با تن ماهی نخورم انگار بدنم یه چیزی کم داره!
تازه اینا فقط چیزهایی هست که تحمل نبودنشون  برام سخته! بقیه وعده هایی غذایی بماند!
هر روزصبح هم که از خواب بلند می شم قراره که از همون روز رژیم رو شروع کنم! :-|

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

تنها به یاد تو...

توصیه ایمنی

نکته جالبی که توی متروهای هنگ کنگ توجه منو جلب کرده توصیه ایمنی هست که با بلندگو توی همه ایستگاه ها پخش میشه:

...Please hold on the handrail, Please hold on the handrail, Please hold on the handrail

و تفاوتش با توصیه ایمنی که تو ایستگاه های متروی پرتغال پخش می شه!!

Take care of your belonging, specially when you are entering or exiting train!!

۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

اِسکایپ

خدا پدرو مادر و جدو آباد این  نیکلاس زنشتروم و جانوس فریس رو بیامرزه که اسکایپ رو طراحی کردن و یه جماعتی رو از دلتنگی و تنهایی نجات دادن!!

پی نوشت: اعتراف می کنم که هیچی جای پیش هم بودن حقیقی رو نمی ده ولی نقدا همین مجازیشم کلی غنیمته!

بهار, تابستان, پاییز, زمستان و دوباره بهار

تو مسیر دانشگاه یه پارکی هست که هر روز از توی اون رد می شم. یه کلبه ای هست وسط یه برکه آب. یاد صومعه وسط مرداب توی فیلم بهار تابستان پاییز زمستان و دوباره بهار می افتم.



شادیهای کوچک من

نمی دونستم که خریدن یک لیوان, یک بشقاب و یک قاشق و چنگال,  یک قاشق چایخوری,  یه زیر بشقابی با عکس قهوه روش, یک گاز رو میزی برقی یک شعله,  یه برچسپ  خوشگل به شکل چند تا گل صورتی بزرگ با برگ های سبز برای دیوار بالای تختم,  یه سفره زرد گل گلی برای روی میزم , یه سری هم از این آویزها برای چسپوندن پشت در اتاقم برای آویزون کردن لباس هام, دو تا هم ظرف غذا از اینایی که می شه تو ماکروویو گذاشت چه قدر می تونه آدم رو خوشحال کنه. روزی که گازم رو خریدم از هیچان تو پوست خودم نمی گنجیدم. اینقدر ذوق داشتم که اولین غذا رو روش درست کنم که نگو. شب که رسیدم خونه اولین کاری که کردم شستن سه لیوان گنده از برنجی بود که همون شب موقع برگشت به خونه خریده بودم. گازم رو باز کردم و توی ماهیتابه ای که با همون گازم بهم داده بودن آب ریختم با برنج ها و نمک وکمی روغن زیتون. می خواستم کته بزارم. خلاصه که آب سریع جوش اومد و تبخیر شد. اما امان از ماهیتابه ای که داشتم. جنسش استیل نازک بود. گازم هم که برقی!! خلاصه که اولین برنجم تهش کاملا سوخت و درست دم نکشید. روی برنجو جمع کردم و یه چند روزی(از روزی که اومدم تا همین پریروز!!)  می خوردمش. مزه برنج دودی می داد! خلاصه همین مزید بر علت شد که برم و یه پلوپز بی نام و نشون بخرم. کلی برای پلوپزم هم ذوق داشتم. رنگش سفیده با گل های صورتی روش! اولین روزی که خریدمش توش مرغ با سبزیجات شامل هویج و کلم و سیب زمینی و پیاز پختم. بر خلاف برنج , ایندفعه مرغش عالی شد. اینقدر ذوق داشتم که دلم می خواست هر روز توش غذا بپزم! روز بعدشم میگو توش پختم. یه کم روغن زیتون و ادویه هندی و زردچوبه و میگو و پیاز با سبزیجات که همش یه جورایی بخار پز می شد. خیلی خوشمزه شد. 
الان تو خونه ام اگه مهمون بیاد هیچ ظرف اضافه ای ندارم :) از همه چی فقط یه دونست. جا هم ندارم که مهمونی های بزرگ بدم. ازونایی که وقتی لیسبون بودیم با آقای همسر می دادیم.  اینقدر امکانات هم ندارم که همزمان خورشت و پلو با هم بپزم!! ولی هر کاری که می کنم و هر چیزی که می پزم توش یه عالمه ذوقه. کلی هم خلاقیت :). کلی هم نظم و ترتیب.
خلاصه که همیشه امکانات زیاد باعث شادی و خوشحالی نمی شه. گاهی بد نیست که زندگی ساده تر رو هم امتحان کنیم. من که فکر می کنم لذت و هیجان اینجور زندگی کردن خیلی بیشتر از اون یکی جوره. امتحان کردم که می گم!
البته تاکید می کنم که این هیجان و لذت اگر آقای همسر خان هم کنارمون باشن دو چندان می شه.