۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه

یک روز خسته کننده

امروز استادم رفت! صبح احساس آزادی و رهایی میکردم هوا هم که عالی، آفتابی و روشن؛ خلاصه که شروع خوبی بود. از صبح 10000 بار فیس بوک چک کردم، 12000 بار گوگل پلاس، بی بی سی، سایت آشپزی، لغت نامه آن لاین، شیرینی خرمایی، با مامانم حرف زدم، با همسری چت کردم و برای هفته برنامه ریزی کردیم، لیست خرید هفته گی رو نوشتیم.
با همسر خان نهار خوردم یه چای لیمو هم با هم دم غروبی خوردیم. کلی یوتیوپ دیدم. مطلب خوندم.
الان که دارم می نویسم می بینم که کلی کارکردم! تازه همه این وب گردی ها یه انگیزه هم بهم داد، و اون اینکه برای فردا صبحانه نان ماستی درست کنم :-) خیلی آسونه، دستور پختش رو از اینجا پیدا کردم. ولی خوب چی باعث شد که بیام اینجا :-) . راستش دیگه خسته شده بودم از رفرش کردن صفحه های فیس بوک و پلاس!! هیچ چیز جدیدی نداشتن !  امروز برای اینکه برای رفتن استادم جشن بگیرم وشادی کنم با همسر خان اومدم دانشکده شون، الان هم که دارم این پست رو از کتابخونه دانشکده همسری می نویسم ، و برای اینکه این جشن و سرور رو کامل کنم از صبح تا الان یک کلمه هم درس نخوندم و هیچ کاری در جهت پیشبرد علم انجام ندادم، به اندازه کافی هم که دیگه وب گردی بی هدف کرده بودم، دیگه از تکراری بودن سایت ها خسته شده بودم . می خواستم بشینم فیلم ببینم دیدم خوب توی کتابخونه شاید خیلی خوب نباشه !! با توجه به اینکه الان فصل امتحان هست و تمام بچه هایی که الان دور و برم نشستن دارن به سختی درس می خونن!! همینطور که داشتم خمیازه می کشیدم و فکر می کردم که این یکی دو ساعت باقیمانده تا رسیدن وقت رفتن به خونه رو چه کار کنم یک دفعه یادم افتاد اصلا از صبح گوگل ریدرم رو باز نکردم که چک کنم.  با هیجانی دوباره و خیلی سریع بازش کردم.  یکی از دوستانم یه پست جدید تو وبلاگش نوشته بود. کلی ذوق زده شدم
 :-) از یکنواختی درومدم.
بعدشم تصمیم گرفتم بیام یه پستی بزارم توی این وبلاگ. شاید کسی منتظر باشه!! یا با پست من شاد بشه!!
خلاصه که این پست رو جهت شادی دوستانی که از یکنواختی خسته شدن گذاشتم!!:D

۱۳۹۱ بهمن ۱۸, چهارشنبه

جل الخالق!

استاد گوهر سر ساعت 12 ظهر با گوهر قرار جلسه اینترنتی با اسکایپ داشت. دقیقا 12.00 آن لاین شد و زنگ زد!!
من الان اینطوریم :O

پی نوشت بی ربط: چند وقتیه که دو تا گلدون گل رز توی آفیس داریم . یکی صورتی کم رنگ ، یکی دیگه صورتی پر رنگ. هر روز که صبح در آفیس رو باز می کنم بهشون سلام می کنم و آبشون می دم . حس می کنم اهلیم کردن...دوستشون دارم...

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم...

جدیدنا حال مزاجیم کورلیشن یک داره با تغییرات آب و هوا! اعتراف می کنم هوای بارونی رو خیلی دوست دارم ولی این هوا همیشه با یک غم پنهانی همراهه ، یه حس غریب که آدم رو می کشونه به فضایی که کمی غمگینتره. حالا این فضا توی سن های مختلف و با شرایط مختلف با هم فرق می کنه . مثلا برای من که اینجا یه گوشه ای از دنیا افتادم خاطره های گذشته رو یادم میاره وقتی که پیش خانواده ام بودم. یا آدمهایی که به هر دلیلی ازدستشون دادم. شاید برای یه جوون 19, 20  ساله همراه باشه با غم دوری و هجران از معشوق ! یا برای یه کهنسال،  می تونه خاطرات دوران جوونی باشه  یا خاطرات کسایی که از دست داده.
نهایتا می خوام بگم اگر یه چند روزی هوا بارونی باشه منجر می شه به افسردگی خفیف من ! حالا از آفتاب بگم؛  صبحی که با هوای آفتابی همراه باشه برای من شیرینی خاص خودشو داره. از رختخواب که بلند می شم اولین کارم بالا زدن پرده و کرکره هست تا آفتاب رو تو خونم راه بدم! بعدشم دلم می خواد یه صبحانه متفاوت و جانانه همراه با آهنگ  ملایم و عاشقانه آماده کنم که با همسر خان بخوریم،  بعدشم مسیر صبحگاهی دانشگاه رو کمی کج کنیم که آفتاب زیبای صبح گاهی رو روی آب رودخونه تجو بیشتر ببینیم.
توی دانشگاه هم همه خوشحال تر به نظر می رسن، گل های رز صورتی گوهر هم طراوت بیشتری دارن وقتی آفیس پر از نوره، حتی اگر واقعا هم اینطور نباشه برای من اینطور به نظر می رسه!
خلاصه که ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم... ما هر دو در این صبح طربناک بهاری... از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم...


۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

Gosto ou gosta

چند روزی هست که مامان تلما هم آفیسی بنده  با پسر کوچولوی سه سالش پائولو میاد دانشگاه.تلما اهل کیپ ورده* هست و خانواده اش هم اونجا زندگی می کنن. ظاهرا پائولو کوچولو با پدرش که می شه همسر تلما برای تعطیلات اومدن یه چند روزی پیشش بمونن.منم که هم عاشق بچه هستم و هم می میرم برای اینکه مهارت زبان پرتغالیم رو امتحان کنم!!! از بدو ورود پائولو شروع کردم با هاش پرتغالی صحبت کردن! یه شیرینی دادم به پائولو بعدشم گیر سه پیچ دادم به بچه!! که الا و للا  "gosto bolo"**.با هر بار پرسیدن من پائولو شونه هاش روبالا می انداخت که به زبون خودمون یعنی نمی دونم!!
گفتم شاید بچه سه ساله متوجه نمی شه من چی دارم ازش می پرسم خلاصه که این یه قلم رو بی خیال شم!!
یه کم که گذشت دوباره هوس حرف زدن باهاش افتاد توی سرم.پائولو داشت بازی می کرد. دو باره گیر دادم بهش که "gosto jogo "***؟
باز هم پائولو شونه هاش رو بالا انداخت که یعنی نمی دونم!! با خودم فکر کردم این تلما به این پسرش درست حرف زدن رو یاد نداده!!
خلاصه در همین حال و احوالات بودم که ناگهان دو زاریم افتاد! تو زبان پرتعالی هر ضمیری شکل فعلی رو که جلوش میاد تغییر می ده مثلا فعل "gostar" به معنی دوست داشتن
Eu gosto من دوست دارم
Tu gostas تو دوست داری
Voce/Ele/Ela gosta تو/ او(مونث و مذکر) دوست داری/دارد
Nos gostamos ما دوست داریم
voces/eles/elas gostam شماها/آنها(مونث و مذکر) دوست دارید/دارند
خلاصه که تمام سوال ها رو از بچه با ضمیر من می پرسیدم یعنی شیرینی دوست دارم؟!! بازی دوست دارم؟!!
بچه هم حق داشت که ندونه!!

* کیپ ورده جزیره ای درمرکز اقیانوس اطلس هست که به دلیل اینکه مستعمره پرتغال بوده زبان رسمی مردم  این کشورپرتغالی هست.
** کیک را دوست دارم!
*** بازی را دوست دارم!

۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

یک روز خوب...

امروز طبق عادت همیشگی صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن یه صبحانه عالی راه افتادیم با آقای همسر به سمت دانشگاه.
قرار بود ساعت 10:30 دقیقه شاگرد استاد ارجمند را ببینم و درهمان ساعت با استادم هم ملاقاتی داشته باشم ساعت 10:35 شاگرد ایمیل زدن که تاخیر دارند وتا ساعت قبل از 12 به دانشگاه تشریف فرما خواهند شد! در همین بین یعنی بین ساعت 10:30 تا 12, چندین بار پله های طبقه دو و پنج رو بالا پایین رفتم که چک کنم استاد گرام بعد از یک ماه اقامت در مادرید طبق قول قبلی تشریف فرما می شوند یا خیر که خبری نبود. خلاصه که ساعت 12:5 دقیقه شاگرد ایمیل زدند که تاخیر دارند و نمی رسند و تا ساعت 2 خودشون رو می رسونن و من همچنان بین پله های طبقه دو و پنج سعی صفا و مروه می فرمودم!! یعنی الان له لهم!! ساعت دو شاگرد فرمودن که کلا نمی رسن که بیان! ولی سعی خواهند کرد که تا ساعت 4 برنامه بنده حقیر را اصلاح کرده و برایم بفرستند و من همچنان در حال سعی صفا و مروه بین طبقه های دو و پنج بودم خلاصه که بالاخره طلسم شکسته شد و شاگرد ساعت 5 برنامه را با مثلا اصلاحات!! برای بنده حقیر فرستادند و این مقارن شد با دریافت ایمیلی از جانب استاد گرامی مبنی بر اینکه ملاقات به فردا صبح موکول شود و پایان سعی صفا و مروه!! آمدیم که کمی استراحت کنیم و چایی بخوریم , به طبقه پایین رفتیم که لیوان عزیزتر از جانمان را که رفیق شفیق مان از دوران های دورو دراز بود پر از آب داغ کنیم که ناگهان لیوان بعد از سالیان سال عمرشان را داد به شما و شکست و چای روانه زمین شد!! یعنی الان له لهم!! خلاصه که غمگین و ناراحت از اینکه لیوان نازنینم عمرش را داد به شما به دفترمان بازگشتیم که ناگهان صدای تلفن همراه چرتمان را پاره کرد و پس از جواب دهی دانستیم که مهمانی که فکر می کردم فردا قرار است بیاید امروز آمده و من در اثر یک اشتباه کاملا ساده در شمارش تاریخ و روز فردا بعدالظهر منتظرشان بودم خلاصه جریان لیوان کلا فراموش شد و  با عجله شال و کلاه کردیم که خود را به منزل برسانیم تا بیش از این مهمان بیچاره زیر باران موش آب کشیده نشود.این که خودمان موش آب کشیده شدیم بماند!! خلاصه که با کمک رفیقان شفیق به سر منزل مقصود رسیدیم و مهمانان را زیر باران خیس و خسته یافتیم ! در همین حین با آقای همسر که طبق قرار قبلی قرار بود نه شب به خانه بیاید تماس گرفتیم که همسر جان آخ بدو بیا که  به جای فردا امروز مهمان داریم!! و در مسیر بازگشت اجناسی بخر تا شامی حاضر کنیم و شرمنده روی مهمان نشویم.
خلاصه که به خانه آمدیم و خواستیم که مهمان را با چایی و قندی و میوه ای دلجویی کنیم که دیدیم ای دل غافل کتری برقی عمرش را داده به شما و کلا از کار افتاده مجبور شدیم آب را در ماکروویو به جوش آوریم و منتظر آقای همسر که تشریف فرما شوند!
آقای همسر حدود ساعت 8 نزول اجلال فرمودند البته تاقبل از این ساعت بنده حقیر کمر همت بستم و چیزهایی که برای غذا لازم بود را آماده کردم اعم از ماده برای پر کردن شکم ماهی+ سبزی پلو+ سالاد و... ومنتظر که همسر خان ماهی ها را بیاورند!
همسر که رسیدند سریعا دست به کار شدم که اشکم ماهی ها را با مواد آماده شده پر کنم که دیدم ای دل غافل همسر ماهی تیکه شده خریده!!
یعنی له لهم ها !! کمی غر زدیم که همسر بینوا دست به کار شدند تا دوباره سری به پینگو بزنند و ماهیی دیگر بخرند زیر این باران!!
اما امان از این فراموشی که همسر خان عزیزتر از جان کیف پول مبارک را فراموش کرده بودند و بعد از اندک زمانی خیس و دست خالی به خانه بازگشتندو نهایتا ما را از پر کردن شکم ماهی منصرف کردند و به همان ماهی دریده شده راضی!!
خلاصه که بعد از مشقت ها یی بسیار طعامی آماده شد و به مهمان ها داده شد!
البته جریان آب دادن آبگرم کن و دریاچه شدن آشپزخانه بماند!
الان پاسی از نیمه شب گذشته است و من هنوز له لهم!!


۱۳۹۱ آذر ۱۵, چهارشنبه

من فقط عاشق اینم...

من فقط عاشق اینم که یه روز که خیلی کار دارم و باید صبح زود برم دانشگاه و تا دیر وقت بمونم تو آفیس و کار کنم, تا ساعت 10 صبح بخوابم, یه صبحانه عالی در کنار آقای همسر دوست داشتنی بخورم , بعد خوش خوشان برم دانشگاه, بعد به جای دیروقت ساعت 4 برگردم خونه و بعد از یه خواب بعدالظهر عالی توی تخت گرم و نرم یه چای داغ لب سوز و لب دوز و کیک کانتیننته پهلو با آقای همسر بخورم و بخندم به این دنیا و همه کارهایی که دارم!!

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

Nova Lingua...

Eu decidi escrever alguns posts em portugues no meu blog para aprender melhor!
Estou ansiosa para ver o dia em que falarei esta lingua fluentemente!