۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

آرزو

روز هجران و شب فرقت یار اخر شد           زدم این فال و گذشت اختر وکاراخرشد
ان همه نازو تنعم که خزان میفرمود              عاقبت در قدم باد بهار اخر شد
شکر ایزد که باقبال کله گوشه گل                 نخوت باد دی وشوکت خار اخر شد
صبح امید که بد متکف پرده غیب                 گو برون آی که کارشب تار اخرشد
آن پریشانی شبهای دراز وغم دل                 همه در سایه گیسوی نگار اخر شد
باورم نیست ز بد عهدی ایام هنوز                قصه غصه که در دولت یار اخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد               که به تدبیر تو تشویش خمار اخر شد
در شمار ارچه نیاورد کسی حافظ را             شکر کان محنت بی حد وشمار اخر شد

فاصله

پرده اتاقم روکشیدم کنارو دارم از پنجره بیرون رو نگاه می کنم.  از این زاویه ای که دارم تماشا می کنم  یه آسمون خاکستری می بینم که با شاخه های بی روح و خاکستری رنگ  درختا خط خطی شده. دو تا گنجشک روی دو تا شاخه  از درخت دور از هم,  یکی بالا, یکی پایین,  نشستن.
دلم از این همه فاصله می گیره...

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

نوستالژی

گاهی اوقات آدم به یک سری از وسیله هایی که داره یه جورایی دل می بنده یا اگر بخوام خودمونی تر بگم اون وسیله ها اهلیش می کنن, حالا این دلبستگی می تونه دلایل مختلفی داشته باشه, مثلا ممکنه اون وسیله توسط کسی که خیلی دوستش دارین بهتون هدیه داده شده باشه, یا ممکنه نگاه کردن به اون وسیله خاطره هایی رو که دوست دارین  یاد آوری کنن, یا حتی ممکنه فضایی رو که دوست دارین اون وسیله ها تو ذهنتون  باز سازی کنن ... یکی از همین وسیله هام خراب شده و دیگه قابل استفاده نیست البته یه کم قبل از اینکه خراب بشه نوستالژیشو برام از دست داده بود. یه جورایی  حسی که بهش داشتم کمتر شده بود چون خاطره ای که پشتش بود برام کمرنگ شده بود ولی نمی تونم بگم بی معنای بی معنا شده بود! خواستم بذارمش روی میز توالتم که همیشه جلوی چشمم باشه, یا یه جایی که ببینمش, اما بعدا پشیمون شدم! به  نظرم چیزی که داره از یاد میره رو باید کمک کرد از یاد بره! باید دورش انداخت! باید ندیدش! بهش فکر هم نکرد!
انداختمش دور تا دیگه هرگز نبینمش....

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

اثر پروانه ای

آنچه در نظر کرم ابریشم پایان دنیاست, درنظر پروانه آغاز زندگی است.
می خوام که از پیله بیرون بیام...

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

هپروت!

یکشنبه 18 ام بهمن سمینار دارم, نتیجه اینکه باید درس بخونم اما متاسفانه همه چیم میاد غیر از درس! شعر خوندنم میاد,کتاب خوندنم میاد, موسیقی شنیدن و نواختنم میاد, ورزش کردنم میاد,بافتنی بافتنم میاد, حتی با آت و آشغالای خونه کاردستی درست کردنم هم میاد اما درس خوندنم نمیاد تازه از همه اینا مایوس کننده تر اینکه خوابیدنم خیلی زیاد میاد!از صبح علی الطلوع!* که بیدار می شم تا خود شب منگم, توی عالم هپروتم ,می ترسم چیز خورم کرده باشن!
خدا آخر عاقبت همه رو به خیر بگذرونه!
الهی آمین!

*مراد از صبح علی الطلوع همون 12 ظهر می باشد!

مرگ رنگ

می ترسم از اینکه در لحظه ها بزیم چرا که شاید روزی مجبور به فراموش کردن همین لحظه ها باشم. می ترسم که اتفاقات ساده برایم خاطره شود, وروزی مجبور به فراموش کردنشان شوم. از وابستگی به ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها می ترسم, از وابستگی به اتفاقات ساده روزانه می ترسم, از زندگی کردن می ترسم...


آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
که از پشت شیشه , در اتاق گرم,
هر دم به بیرون خیره می گشتم
و برفی سپید, چون کرکی نرم ,آرام می بارید
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روزهای عید
آن انتظار آفتاب گل
آن روزها رفتند...

 شعر از فروغ فرخزاد



۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

آی کیو!

 سوال امتحانی بچه های کارشناسی ریاضی کاربردی:
 معادله  x^2+y^2=1 معرف چه رویه ای است؟
 جواب: سهمی وار بیضوی!

پی نوشت: حالا سهمی وارش سرشون رو بخوره من تو کف این موندم اینا بیضویشو از کجا آوردن!