۱۳۹۴ تیر ۲۱, یکشنبه

پیاده روی های شبانه من وآقای همسر

یه خصلت خوبی  که من و آقای همسر داریم اینه که هر وقت که بخوایم با هم حرف های مهم زندگیمون رو بزنیم یا وقتی که بخوایم راجع به موضوعات مهمی بحث کنیم و به توافق برسیم دست همدیگه رو می گیریم و می زنیم به دل طبیعت و پارک.
راه میریم و با هم حرف می زنیم. اینقدر این حرف زدن ها و برنامه ریزی ها شیرین و دلنشینه که به یکی از تفریح های دائمی من و آقای همسر تبدیل شده. حرف هایی هم که معمولا زده می شه همیشه پر از امید و روشنیه. برنامه ریزی های زندگی هم همیشه بهترینِ برنامه هاست. اینقدری که همیشه ته حرف هامون جفتمون یه لبخند می شینه روی لب هامون انگار که همه سختی ها تموم شده و الان داریم توی اون قسمت بی مشکل و راحت  مدینه فاضله نقشه های آینده مون به سر می بریم. همیشه هم چند تا نقشه (پِلَن) مختلف رو با هم پیش می بریم که اگه یکیش نگرفت اون یکی بگیره. گاهی هم توی همه برنامه ریزی ها و نقشه هایی که با هم می کشیم یه دفعه یه راه از پیش تعیین نشده میفته وسط برنامه ریزیهامون. اونوقته که من و آقای همسر دوباره یه بحث جالب پیدا می کنیم که براش یه سناریو بسازیم.
خلاصه که من و آقای همسر هر شب یه موضوعی داریم که راجع بهش با هم تبادل نظر کنیم. هر شب هم سناریوهای قبلی رو پخته تر و کاربردی ترش می کنیم. این می شه که همیشه بهونه ای برای پیاده روی داریم. شاید هم پیاده روی بهونه ای هست برای حرف هامون...




۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

بیا...

ای سفر کرده, دلم بی تو بفرسود,بیا...... غمت از خاک درت بیشترم سود, بیا
مایه راحت وآسایش دل بودی تو.........تا برفتی تو دلم هیچ نیاسود بیا
ز اشتیاق تو در افتاد به جان آتش........وز فراق تو در آمد به سرم دود, بیا...






* شعر از اوحدی

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

آدم ها می آیند و می روند و خاطره هایشان را جا می گذارند...

کوچه تنگ و باریک جلوی خونه ام می رسه به یک لوازم خیاطی فروشی خیلی کوچیک! هر روز که می خوام برم دانشگاه از توی کوچه رد می شم به سرش که می رسم خانم تپل مهربون نشسته و داره حساب کتاب های روزانه اش رو می کنه! اون اوایل خیلی بی احساس از کنار هم رد می شدیم اما مدتیه که جفتمون به هم لبخند می زنیم و سلام می دیم!
فروشنده های مغازه ولکام نزدیک خونه ام هم وقتی می بینن منو لبخند می زنن و نشون می دن که قبلا منو دیدن!
مغازه هفت یازده کنار دانشگاهم پنج یا شش تا فروشنده داره که هر وقت می رم برای خرید دو سه تاشون هستن . اون اوایل که میرفتم برای خرید خیلی بی احساس فروشنده کد اجناس رو می زد و من پولشو می دادم و خریدهامو بر می داشتم و میومدم بیرون. اما الان مدتیه که هر جفتمون به هم لبخند می زنیم! ازم سوالهای تکراری نمی پرسه که مثلا کارتت ای پی اس هست یا نه! خوب آخه می شناسیم همو.
اون اوایل خیلی بی احساس از کنار مستخدم های دانشگاه رد می شدم. اون ها هم حتی به خودشون زحمت نمی دادن میزم رو دستمال بکشن و تمیز کنن! اما الان مدتیه که صبح ها به هم سلام و صبح به خیر می گیم. اون خانم مستخدم مهربون هم به طور اختصاصی روی میزم رو همیشه دستمال می کشه و زیر میزم رو جارو. حتی اکه نشسته باشم پای میز وایمیسته تا بلند بشم و همه جارو تمیز کنه و دوباره بشینم. خوب آخه دیگه همدیگه رو می شناسیم!
خانمی که توی سوپرمارکت دانشگاه کار میکنه هم اگر هر جای دانشگاه ببینه منو بهم سلام می کنه من هم بهش سلام می کنم و لبخند می زنم!
کارکنان رستوران دانشگاه هم هر وقت که ببینن منو با اینکه به سختی انگلیسی حرف می زنن یا اصلا نمی تونن حرف بزنن اولین چیزی که سعی می کنن تکرار کنن اسمم هست که با یه لهجه قشنگ چینی ادا می شه. اینها نشون می ده که می شناسن منو!
گارد سیکیوریتی دانشگاه هم از دیدنم بی احساس رد نمی شه . یه لبخند کمرنگ و جوابی که با روی گشاده به صبح به خیر ها و شب به خیر های من می گه نشون می ده که می شناسه منو!
آلیس که توی امور مالی کار می کنه. کلودیا که منشی گروهمونه. همه بچه های پست داک  و دکتری دانشگاه چه اون ها که اسمشون رو می دونم چه اونها که قیافه هاشون رو می شناسم همه و همه هر جا که ببینیم همو کلی حرف برای گفتن داریم و کلی لبخند و مهربونی برای خرج کردن برای همدیگه!
اولین بار که از هواپیما پایین اومدم و وارد هنک کنگ شدم نه کسی رو می شناختم و نه کسی منتظرم بود. آدم ها همه برام غریب و ناشناس بودن. هر چند همون موقع هم آدم های خیلی مهربونی بودن که بدون اینکه منو بشناسن کمکم کردن اما فضای اون موقع خیلی متفاوت بود.
الان که مدت یک سال و نیمه دارم اینجا زندگی می کنم همه جا یه جورایی بوی آشنایی می ده. انگاری که هنگ کنگم منو اهلی کرده.
آدم ها موجودات عجیبی هستن. به همه چیز دل می بندن. به همه آدم ها و به همه مکان ها. حتی به بوها ومزه ها هم دل می بندن.
دلم برای هنگ کنگ تنگ می شه. برای نودل با طعم سیرش که آماده اش توی هفت یازده پیدا می شه و بسته ایش توی ولکام و پارک اند شاپ! برای غذاهای رستوران دانشگاه! برای دسر های سوپ شیرینش خصوصا اون سوپ شیرینی که سفیده و توش یه چیزهای مرواریدی سفید هست! یا سوپ شیرین لوبیا و عدس یا کنجد! دلم برای میگو تخم مرغ های دانشگاه! برای نوشیدنی های چای سبزش برای برنج های چسپونکیش که این خاصیتش خوردنش رو با چاپ استیک راحت تر می کنه! برای فیله ماهی های سرخ شده با سبزیجاتش برای فضای دانشگاه برای آفیسم و آدم های توش,  برای توفوهای سرخ شده و ترد خیابون پِی هو! واسه بستنی های چای سبز مک دونالد! برای فیش بالهای پارک اند شاپ برای همه اینها دلم تنگ می شه. دلم برای پیاده روی های توی خیابون نیتان تا مسجد کولون و نمازهای تو مسجد تنگ می شه. برای سلام و علیک های گاه و بیگاه توی خیابون با مسلمون هایی از ملیت های دیگه هم تنگ می شه. برای پارک های مسیر دانشگاه برای مرکز خرید دراگون نزدیک خونه ام برای دست فروش های کنار خیابون نزدیک محله شام شوی پو هم تنگ می شه. دلم برای بچه های ایرانی اینجا هم تنگ می شه. برای منظره های بی نظیر هنگ کنگ برای ساحل ویکتوریا و قایق سواری های روش برای سمفونی نورش که هر روز ساعت 8 شب نمایشش شروع میشه, برای چرخ و فلک توی سنترال که شب ها با نور آبیش چشم رو نوازش می ده!
دلم برای شهر گردی های گاه و بیگاه با اتوبوس های دو طبقه تنگ می شه! برای حسینیه شیعیان هندی و پاکستاتی که توی جزیره هنگ کنگ و دقیقا وسط محله بارها و مشروب فروشی هاست!
برای جزیره های قشنگ و منظره های بی نظیر هنگ کنگ , لاما آیلند, لانتاو آیلند, پارک آیلند... برای معبدهای بوداش هم دلم تنگ می شه.

آدم ها
عطرشان را با خودشان می آورند
جا می گذارند
و می روند

آدم ها
می آیند و می روند
ولی
توی خواب های مان می مانند...

آدم های می آیند و می روند
ولی
دیروز را با خود نمی برند...

آدم ها
می آیند 
خاطره هایشان را جا می گذارند
و می روند...

آدم ها 
می آیند
تمام برگ های تقویم بهار می شود
می روند
و چهار فصل پاییز را
با خود نمی برند...

آدم ها وقتی می آیند
موسیقی شان را هم با خودشان می آورند
و وقتی می روند
با خود نمی برند...

آدم ها می آیند
و می روند
ولی 
در دلتنگیهایمان...
شعرهایمان...
رویای خیس شبانه ی مان می مانند...

جا نگذارید
هر چی می آورید را با خودتان ببرید.
به خواب و خاطره ی آدم بر نگردید
آدم های گیج سر به هوای لعنتی...


۱۳۹۳ اسفند ۲۳, شنبه

غروب بی تو...




لیوان خالی از چای هم نبودنت را فریاد می زند...

۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه

قصه من و نون باگت!

توی این حدودا یک سال و نیمی که تو این گوشه از دنیا افتادم, قوت غالب روزانه ام از این نون های تست بوده که به دلیل نبود تستر به صورت خمیری مصرف می شده! بعد از مدت ها دو سه ماه پیش که برای خرید به سوپرمارکت رفته بودم ناغافلی چشمم افتاد به نون باگت. این رو هم بگم که نون باگت تو اکثر سوپرمارکت ها پیدا نمی شه! نون غالب همون نون های تست هست. خلاصه که مثل آدم های قحطی زده که مدت هاست چیزی نخوردن به سرعت نون باگت رو به سبد خریدم اضافه کردم که مبادا اون یه دونه نون باقیمانده توسط شخص دیگری به یغما بره!
در کنارش یه ورقه سالمون دودی هم خریدم با گوجه گیلاسی و خیار شور که عیشم کامل بشه.
خلاصه که تا اومدم خونه دست به کار شدم و نونم رو به 4 تیکه مساوی تقسیم کردم و مثل یه شی گرانبها سه تیکشو توی کیسه فریزر پیچیدم و توی یخچال گذاشتم که در روزهای آتی به مصرف برسونم! اون یه تیکه هم که با سالمون دودی و خیار شوروگوجه گیلاسی روانه شکمم کردم!
هر روز که چشمم به نون میافتاد می گفتم این نون برای روز مباداست! نگهش می دارم هر وقت به شدت از نون تست خمیری! خسته شدم نون باگت می خورم! در همین خیالات بودم که بعد از حدودا سه چهار روز که رفتم سراغ نون ها دیدم هر سه تیکه مثل چوب خشک شده ومنو تو عزای خودش نشونده!
یه یکی دو دقیقه ای در عزای نون های از دست رفته تاسف و تاثر خوردم وخودمو سرزنش کردم به خاطر تعلل در خوردن به موقعشون , ولی هر چی این پا اون پا کردم دلم نیومد نون های عزیزم رو روانه سطل آشغال کنم!
خلاصه که  امروز بعد از سه ماه که ازون واقعه می گذره بالاخره میگو خریدم و نون ها رو با ته استکان پودر کردم و با ادویه جات قاطی کردم وبه همراه تخم مرغ زده شده و بقیه مخلفات  یه میگوی سوخاری حسابی درست کردم.
الان هم کلی خوشحالم که نون های عزیزم خشک شدن! وگرنه خبری از میگوی سوخاری نبود!


۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه

لخت شدن یا فکر کردن؟

به خیلی از دوست ها و آشناها خصوصا نسل امروز وقتی می گم مریم میرزاخانی رو می شناسن خیلی هاشون اظهار بی اطلاعی می کنن و نمی دونن این شخص کیه ولی وقتی حرف از گلشیفته فراهانی می شه می گن اون افتخار ایرانی هاست!
دنیای عجیبیه. لخت شدن بیشتر از فکر کردن باعث کسب افتخار می شه!