۱۳۹۳ دی ۱۹, جمعه

و من زنی تنها در آستانه فصلی سرد...


برای خراب کردن یه روز شنبه که می تونه خیلی پروداکتیو* باشه و پر از انگیزه وانرژی مثبت , یه سه چهار تا آهنگ گوگوش و فرامرز اصلانی و یکی دو تا هم شعر فروغ فرخزاد کافیه که اخرش بشینی گوله گوله به خاطر بی رحمی دنیا اشک بریزی و برای عوض کردن حال خرابت پاشی جول و پلاست رو جمع کنی و بزنی بیرون از دانشگاه!
البته قبلش لازمه که مدت یک هفته یا بیشتر آنتی بیوتیک هم خورده باشی!


* با عرض پوزش از پاس نداشتن پارسی , معادل فارسی پروداکتیو رو نمی دونم (مولد؟ تولید شونده؟!تولید کننده؟!).

۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه

هذیان پنداریهای نیمه شب



دقیقا ساعت یک ربع به دو نیمه شب از خواب بیدار شدم و تلاش مذبوحانه ام برای اینکه دوباره به خواب برم بی نتیجه موند! چیزی که شدیدا ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود و باعث می شد توی این نیمه شب زمستونی دست از خواب شیرین بکشم و وب گردیو به رختخواب گرم و نرم ترجیح بدم چیزی نبود جز "ایگلو"!
بله همه چی با ایگلو شروع شد! ایگلو همون خونه زمستونی هست که اسکیموهای قطب شمال برای در امون موندن از سرما و برف و بوران زمستونی برای خودشون می سازن. معمای ذهنی من بر می گشت به اینکه اسکیموها ایگلو رو چطوری گرم می کنن که یخ ها آب نشه و سقف خونه به کفِش نرسه!
خلاصه با ایگلو شروع شد و رسید به فرهنگ و نوع زندگی اسکیموها و آداب و رفتار حاکم بر اونها  و نوع پوشش و نوع خوراکشون و اعتقاد و مذهبشون که همه اینها خیلی منو تحت تاثیر قرار داد.
چیزی که در آخر دستگیرم شد این بود که با اینکه اسکیموها انسان های سخت کوشی هستند که در شرایط سرمای طاقت فرسای قطب شمال که گاهی به  60 درجه زیر صفر می رسه دووم میارن و  به ظاهر هم انسان های خشک وسردی به نظر می رسن به طوری که حتی بوسیدن و اظهار محبت ظاهری رو یه جورایی بد می دونن!  اما بر خلاف ظاهر سخت و خشنشون روح لطیفی دارند و آدم های مهربونی هستند.
قوانین زندگی گروهی که البته لازمه دووم آوردن توی اون شرایط سخت هست رو خیلی بهتر از ما که ادعای فرهنگمون می شه بلدن و اجرا می کنن.
قوانین مجازاتشون هم خیلی ملایمتر و انسانیتر از اونچیزی هست که ما در دنیای متمدن داریم. دزدی و خیانت در بینشون خیلی کم هست انگار یه جورایی آدم ها بیشتر سرگرم مبارزه برای حیات هستن و فرصتی برای سودجویی براشون باقی نمی مونه ! شاید هم واقعا آدم های پاکی هستند , مثل برف, سفید و بی غل و غش, صافِ صاف مثل آینه! همون آدم هایی که توی دنیای متمدن امروزی خیلی نایاب شدن.
خلاصه که اگر دوست می خواهی به قطب شمال سفر کن!

پی نوشت: ایگلو با گرمای بدن اسکیموها گرم میشه ( البته اگر بشه اسم دمای منفی 6 درجه تا 16 درجه بالای صفر رو گرم گذاشت) هر چی که هست گرمتر از دمای بیرون هست. بلوک های یخی مثل عایق حرارتی عمل می کنن و باعث گرم شدن طبیعی داخل ایگلو می شن.



۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

بالماسکه



آدمها نقاب می زنند. هر کس به طریقی. عمق نقاب ها در دنیای مجازی بیشتر است. یکی اسمش را عوض می کند, شخص دیگر تحصیلات و شغلش را. دیگری محل زندگیش را و... عکس ها که الا ماشالله همگی نقاب هستند . فتو شاپ هم که نقاب گذاری را ساده تر و در دسترس تر کرده است.
اما در دنیای حقیقی نقاب گذاری مشکلتر است, آدم ها با هم ارتباط دارند. مدت زمانی که می شود شخصیت و گفتار و رفتار را از دوست و آشنا و نزدیکان پنهان کرد کوتاه است.  فوتوشاپی هم نیست که چهره را بپوشاند. نقاب هم که بگذاری زودترازدنیای مجازی آشکار می شود.
آدم های ساده بی نقاب را دوست دارم. آدم هایی که بوی تازگی و نابی و خلوص می دهند. بی غل و غش, که با آنها ساعت ها بنشینم و از دغدغه های این روزهایم بگویم. که آنها بشنوند و فقط گوش دهند. که پیش داوری نکنند که نصیحت نکنند فقط گوش دهند...
دلم یک خانه پر از دوست می خواد. از همانها که سهراب به دنبالشان می گشت و فریدون در آروزی داشتنشان به سر می برد.

۱۳۹۳ تیر ۲۰, جمعه

هفت ساعت دیرتر, یک روز نزدیک تر!

روزها نیز اشتیاقم را فهمیده اند که برای دیدنت بی تابانه می گذرند.





پی نوشت: نوشته شده در ساعت 12.00 نیمه شب, 14 جولای به وقت محلی

۱۳۹۳ تیر ۱۶, دوشنبه

بوی خونه مادربزرگ

ادویه ای که توی غذا ریختم منو برد به سالها قبل. سالهای دوری که مادربزرگم هنوز زنده بود. عید ها که هنوز زمستون به طور غیر رسمی بارشو نبسته بود, ما بارمون رو می بستیم و قبل از تحویل سال به سمت اردبیل راهی می شدیم. از مسیر, گردنه های حیران یادم مونده که هنوز شکل امروزی رو نداشت و خیلی باریک بود. هوا هم همیشه سرد و مه آلود. شب که می رسیدیم به گردنه ها بالارفتن از کوه با جاده ای که توی هاله ای از مه گم شده , بدون مه شکن کنار جاده پروژه ای بود واسه خودش. خصوصا اینکه وقتی از روبرو کامیونی هم میومد و قرار بود از کنار هم رد بشیم.  بیشتر اوقات دوروبر جاده پوشیده بود با برف سفید. همیشه به اونجا که می رسیدیم حس لطیفی تمام وجودم رو پر می کرد. یه حس آرامش. حس سبکبالی , حس تازگی و طراوت, شاید چون بالاتر بود و حس می کردم به آسمون نزدیکترم. شاید هم چون گردنه ها نزدیک شدن به خونه مادر بزرگ رو یاد آوری می کرد! گردنه ها روکه پشت سر می گذاشتیم تقریبا رسیده بودیم.
خونه مادر بزرگ برای من حس گرمی داشت. حس دوستی و عشق, حس آرامش. خصوصا اینکه بعد از پشت سر گذاشتن شب مه آلود و سرما و برف و یخبندون وارد ش می شدیم . هر ساعتی که قرار بود برسیم که معمولا نیمه شب بود مادر بزرگ بیدار می موند. بخاری نفتی اتاق رو به خیابون رو روشن می کرد که تا ما برسیم  اتاق گرم شده باشه. سماورش هم همیشه به راه بود تا چای داغ,  سرما و رخوت زمستونی رو از تنمون به در کنه. ورودمون انگار برای اون هم که زنی تنها بود موهبتی بود. هر چند برای ما لطفش بیشتر بود.
خونه مادر بزرگ رو دوست داشتم. به خاطر گرمی حضور خودش که سرما رواز یادم می برد. به خاطر بوی ادویه غذاش که حس زنده بودن رو بهم القا می کرد. به خاطر کاموا ومیل بافتنی که همیشه سرگرمی زمستوناش بود. به خاطر سجاده و چادر نماز سفیدش که همیشه توی اتاق خودش پهن بود. به خاطر قرآنی که زردی کاغذهاش می گفت که باید خیلی قدیمی باشه . به خاطر بوی بخاری نفتیش که حس زندگی رو تو وجودم  می ریخت. به خاطر قوری وسماورهای بزرگش که هر سال توی محرم اون ده روزی که روضه داشت چای مهمونهارو با اونها آمده می کرد. به خاطر ساعت شماطه دار روی دیوارش که تیک تیکش زمانی رو به یادمون می آورد که با گرمی حضورش فراموشمون می شد! خونه مادر بزرگ رو به خاطر همه سادگی هاش دوست داشتم. خونه اش بوی زندگی می داد. بوی عشق, بوی نان تازه صبح, بوی طراوت و سبزی.
روضه های مادر بزرگ رو هم دوست داشتم. روضه ساعت شش صبح شروع می شد و خانمها کم کم میومدن و تا ساعت نه ادامه داشت. هر روز سه تا سخنران یا روضه خون میومد که بهترینهاش می موند واسه روزهای آخر.  روزهای اول از مهمانها با چای و شیرینی پذیرایی می شد اما در  روزهای آخر صبحانه هم سرو می شد. روضه ها تو روزهای آخر شلوغتر بود! روزهای اول می شد توی یکی از اتاق ها خوابید و بیدار نشد ولی روزهای اخر کل خونه پر می شد از مهمون و جای خوابیدن نبود! اونوقت بود که مجبور بودی ساعت شش بیدار شی. بعد از روضه همه فامیل دور هم جمع می شدن و کنار هم صبحانه می خوردن . چای بود و عسل  طبیعی و کره محلی و قیماق و فطیر اردبیل.
صبحانه ها بوی زندگی می داد. همه شاد بودن و می خندیدن.
مراسم قبل از روضه رو هم یادم میاد. همه عمه ها برای تمیز کردن خونه میومدن. گاهی دختر عمه ها هم میومدن. تو روزهای روضه هر روز یکی از عمه ها خونه مادر بزرگ می موند.
دلم شدید هوای خونه مادر بزرگ رو کرده. هوای اون روزهایی که در عین برف و سرما گرم و رنگی و سبز بودن.

همین پیش پایت دلم تنگ شد
نبودی برایت دلم تنگ شد
نبودی سکوت و سکوت و سکوت...
برای صدایت لدم تنگ شد
ورق می زدم عکس های تو را
به حال و هوایت دلم تنگ شد
تو با جاده رفتی و رفتی و من
من اینجا به جایت دلم تنگ شد
خداحافظی کرده بودم قبول
ولی پا به پایت دلم تنگ شد

شعر از امیر ساکی




۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

لیلوواستیچ (Lilo & Stitch) یا شازده کوچولو و آبیِ قشنگ

"آبیِ قشنگ" امروز به جمع من و تنهایی من اضافه شده! قراره که باهام تا خونه رویاها بیاد. قراه که جاش تو اتاق آبی باشه. اولین بار که دیدمش معصومیت چشماش منو محسور خودش کرد. حالا دیگه دارمش. "آبیِ قشنگ" مال منه.



۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

باران

امروز*  دقیقا یک ساعت زیر بارونی که مثل دوش حموم بود راه می رفتم. اولش که از دانشگاه راه افتادم بیام خونه همش نگران خیس شدنم بودم. آخه لباس هام رو تازه شسته بودم و اصلا دلم نمی خواست خیس و کثیف بشن. در ثانی همه کاغذ ها و دست نوشته ها و خزعبلاتی که این چند وقته سعی در اثباتشون دارم توی کیفم بود و همش نگران خیس شدن اون ها بودم. یه کم زیر سایبون جلوی در دانشگاه منتظر شدم تا بلکه از شدت بارون کم بشه که نشد پس دلمو به دریا زدم و چترمو باز کردم و رفتم زیر بارون. با احتیاط قدم بر می داشتم که خیس نشم. همش هواسم به دورو بر بود. یه کم که گذشت اونقدر شدت بارون زیاد شد که حس کردم تلاشم برای خیس نشدن احمقانه ترین کار دنیاست. حس کردم اگر بخوام به کاغذ ها و لباسم فکر کنم کل مسیر رو عذاب می کشم! پس زدم بر طبل  بی عاری و بیخیال خیس نشدن شدم و خودم رو سپردم به دو نه های بارون. محکم و استوار قدم می زدم و گاهی پام رو محکم تو چاله های پر از آب می کوبیدم و لذت می بردم از بارون و پیاده روی زیر بارون. فکر کنم یه لبخند احمقانه هم گوشه لب هام بود که ملت با تعجب نگام می کردن! خلاصه به در خونه که رسیدم مجبور شدم دم در آپارتمان یه ده دقیقه ای یه لنگه پا وایستم تا یه کم ازشرشر آب سر و روم کاسته بشه که بتونم وارد خونه بشم! تا سه روز هم مشغول شستن و خشک کردن کفش ها و لباس ها و کیف و کاغذهام بودم ! اما...
وقتی که فکرشو می کنم ترسی که از خیس شدن داشتم خیلی خیلی بدتر از خود اتفاقی بود که برام افتاد. به نظرم تجربه و لذت قدم زدن یک  ساعته زیر بارونی که مثل دوش آب می بارید, می ارزید به خیس شدن همه کاغذهاو لباس ها و کیف و کفشم.
نتیجه اخلاقی: خوبی و بدی اتفاق های دورور برمون به دیدگاه خودمون بر می گرده. می تونیم با تغییر نوع نگاهمون از بدترین اتفاق ها یه تجربه ناب و زیبا و دست نیافتنی و لذت بخش بسازیم!



* این نوشته یک ماه پیش نوشته شده.
پی نوشت: در حال گوش دادن به آهنگ همیشه زیبای جیووانی .