۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

کسی‌ شعری میخواند...

از دورترها نوائی میآید,
نوائی آشنا،
صدایی که تمام خاطرات را با خودش به همراه دارد,
صدایی که گذر زمان از شدت ارتعاشش کاسته.
از دورترها نوائی میآید،
نوائی که حسّ غریبانهٔ من بودن را در وجودم زنده می‌کند.
به خاطرم می‌اورد منی که بودم را،
منی که از وجودش لذت میبردم را.
با همنوای نوا, سحرگاه تصویر مبهم مه‌ را میبینم،
و نم نم باران را،
و حسّ لطیف بودن در این فضای رویاگونه را.
از دورترها نوائی میآید،
نوائی ناخواسته و فراموش شده،
اما گرم...
می‌شنوم نوا را و حس می‌کنم دوری غریبانهٔ وجودم را از تمام این حال و احوالات لطیف.
ناگاه پردهای ذهنم کنار میرود.
حلقهٔ‌ گمشدهٔ این روزهایم نمایان میشود.
هم اکنون منم، همان معنی‌ که بودم، بی‌ پرده و صاف،
همانگونه که در گذشته از بودنش لذت میبردم.
از دورترها نوائی میآید,
کسی‌ شعری میخواند،
حسّی بیدار میشود...

۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه

آنهایی که دوست دارم

آدم هایی رو دوست دارم که از چیزهای کوچیک خوشحال می شن.اونهایی که منتظر نمی مونن تا اتفاق های عجیب و غریب بیفته تا لبخند بزنن. اونایی که به خاطر یه صبح دل انگیز آفتابی بعد از بارون شب قبل خوشحال می شن، به خاطر دیدن یه مرغ دریایی گرسنه که اومده خورده آشغال های باقیمانده از بازار روز یکشنبه رو بخوره خوشحال می شن، آدم هایی که به خاطر خوردن یه شکلات خوشمزه خوشحال می شن.آدم هایی که با یک پیاده روی ساده خوشحال می شن یا به خاطر حرف زدن با یه دوست خوب ،خوندن یه مطلب جالب ،آدم هایی که بلدن هزار تا دلیل پیدا کنن برای شادی، برای زندگی، برای بودن، برای ادامه دادن و زندگی کردن. آدم هایی که برق نگاهشون به آدم انرژی مثبت می ده دیدنشون انگیزه زندگی کردن رو توی ادم تقویت می کنه آدم ها یی که مدام داشته هات رو به یادت میارن و نداشته هات رو کم اهمیت برات نشون می دن. آدمهایی که از صحبت کردن و همنشینی باهاشون لذت می بری...
سعی می کنم یه چنین آدمی باشم...

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

تو خودتی؟!

روش های شناخت هم وطنان اناث در اقصی نقاط دنیا:
1) استفاده از کلیپس های بزرگ برموهای سر!
2) آرایش بسیار زیاد صورت!
پی نوشت: بالطبع برای شناخت هم وطنان ذکور باید فسفر بیشتری سوزاند. اگر یکی از همین اهل ذکور کنار هم وطن اناث ذکر شده در بالا باشد و شکل خارجی ها نباشد با احتمال 80 درصد هم وطن است! در غیر اینصورت خوب نیست دیگه! و شما اشتباه کردین!!!

هر چه پیش آید خوش آید

خوشبخت اون کسی هست که نمودار رفتارش تو تمام شرایط، تابع ثابت باشه.

لپ تاب نو مبارک!!!

امروز با چشمانی باز، دلی مطمئن ،علاقه ای وافرو اشتیاقی توصیف نشدنی با همین دو تا پای خودم رفتم و هوومو آوردم خونه!!!
پی نوشت:الانم اصلا پشیمون نیستم ها!!!! گفته باشم!!

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

نامسلمان مسلمان

ژانر اول:
پرتغال، لیسبون:
برای خریدن کرم ضد آفتاب وارد داروخانه نزدیک خونه می شم از اونجاییکه مارک خاصی مد نظرم نیست از آقای فروشنده درخواست می کنم که اون کرمی رو که فکر می کنه بهتر از بقیه هست به من پیشنهاد بده آقای فروشنده هم بعد از چند ثانیه ای فکر کردن دستش رو دراز می کنه و یکی از کرم های موجود در قفسه روبر می داره و به سمت من می آره. کرم رو روی میزمی گذاره و می گه من فکر می کنم این کرم برای شما مناسب باشه...
 قیمت رو می پرسم ازش می گه 16 یورومی گم کرمش خوبه ولی قیمتش یه کم زیاده کاملا جدی و با احترام می گه خوب شما چرا از داروخانه کرم می خرید اگر به سوپر مارکت برین می تونین با قیمت های خیلی پایین هم کرم پیدا کنین می گم می خوام کیفیتش خوب باشه می گه می تونین کرم های خیلی خوب با قیمت پایین رو تو سوپر مارکت پیدا کنین بهش می گم شما کجا رو پیشنهاد می دین اینکه این کرم رو بخرم یا برم سوپر مارکت می گه خوب سوپر مارکت!! اونجا هم اروزنتر هست هم کیفیت کرمش مثل همین هست!!
 محو صداقتش می شم و درجا بدون لحظه ای فکرمی گم نه من همین کرم رو می خوام.کرم رو می خرم و از داروخانه خارج می شم.
ژانر دوم:
ایران، تهران، نارمک:
وارد مغازه لوازم ورزشی فروشی می شم، تصمیم دارم که یک دست لباس ورزشی مردونه بخرم. انتخاب های زیادی ندارم ولی خوب وقت هم خیلی کم هست فرصتی نیست که به جاهای دیگه سر بزنم.
مجبورم چیزی از همونجا پیدا کنم و بخرم.
یک دست لباس ورزشی سفید چشمم رو می گیره، قیمتش رو از آقای فروشنده می پرسم میگه 50000 تومان!
یه کم قیمتش زیاد هست چون تقریبا مشابه همین رو حدود دو ماه پیشش از میدون منیریه خریدم 30000 تومان.
بهش می گم که قیمتش رو دارین زیاد می گین من همین رو تو منیریه با قیمت پایین تر دیدم فروشنده عصبانی می شه!
می گه جنس های توی منیریه همه بنجول هست!!جنس های ما قابل مقایسه با اونها نیست!! دوست ندارین برین از همونجا بخرین!!اصلا مگه کسی مجبور کرده بیاین از اینجا بخرین!! مال ما قیمتش همینه کیفتش هم بهتر از اونجاست خلاصه که بعد از کلی بحث و جدل  نهایتا قبول می کنه یه کم ارزونتر بده.
از اونجایی که دارم هدیه می خرم بهش میگم امکانش هست که اگر اندازه نبود بیارم پس بدم؟
می گه نخیر خانم!!
ما جنسی رو که فروختیم پس نمی گیریم!می خواستین اندازه کنین!
خلاصه که لباس رو می خرم و از مغازه خارج می شم.
ژانر سوم:
دارم فکر میکنم به آدم های مسلمونی که اینطور نامسلمون رفتار می کنن و به آدم های نامسلمونی که مسلمونی رو به حد اعلا رسوندن.
حرفی برای گفتن ندارم.
فقط فکر می کنم و تاسف می خورم...

۱۳۹۰ خرداد ۲۱, شنبه

ماکارونی با عصاره عشق


دیروز همسر خان (تاج سر) عزیز ، بنده رو شرمنده کردن وبه خاطر اینکه من امتحان داشتم، زحمت پخت نهار رو تقبل کردن.
انصافا ماکارونی خوشمزه ای بود.از خوردنش بسی لذت بردیم.