۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

بحران

با اینکه تمام مناظر و آدم هایی که دورو برم هست و نیست به خاطر کیفیتی که دارن اصولا باید خیلی برام الهام بخش برای نوشتن باشن, ولی مدتیه هر وقت می خوام چیزی بنویسم اصلا نمی تونم شروعش کنم.
همین الانم که دارم این پست رو می نویسم حس می کنم جون کندن (!) برام آسونتر از نوشتن این پست باشه!
خلاصه که دچار بحران در نویسندگی!! شدم.
دنیا داره یک نویسنده بسیار بسیار!! خلاق رو از دست می ده!!
من که خودم نگران خودم نیستم. بیشتر نگران بقیه هستم که شانس خواندن مطالب بسی آموزنده و با کیفیت بالا!! رو ممکنه از دست بدن!
به هر حال اطلاع رسانی بود دیگه...  ;-)

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

حس لطیف!

پاییز و بارون و هوای لطیف و آسمون گاهی ابری وبارونی و گاهی آفتابی و دریای خیلی آبی و بوی خاک نم خورده  وقدم زدن زیر بارون, روی پیاده روهای خیس و زمزمه اشعار مولوی زیر لب و  بی تربیتی سگ آبکی!!
خلاصه که شاعر باید بگه:
کنار آب و پای بیدو طبع شعرو یاری خوش و بی تربیتی سگ و اینا...

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

سر به هوا

باید این خصلت سر بزیری رو اینجا ترک کنم. سر به هوایی بهتره. آخه زمین پر از بی تربیتی سگه!! آسمون اما خیلی آبیه...خیلی...

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

ناحقی

حقشه حق حقی رو بزارم کف دستشا!!!

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

سر سودای تو اندر سر ما می گردد....تو ببین در سر شوریده چه ها می گردد

اي صـبـا نـکـهـتـی از خـاک رهِ‌ یـــار بـیـار
 بـبــر انــدوهِ دل و مــــژده‌ی دلــــدار بـیـار
نـکـتـه‌ی روح‌فـزا از دهــن دوســــت بـگـو
نامـه‌ی خـوش خبـر از عـالَـم اسـرار بـیـار
تا مُـعـطّر کنم از لطف نـسیـم تـو مـشـام
شـمّـه‌ای از نـفـحـات نـفـس یــــــار بـیـار
بـه وفـای تـو کـه خـاک رهِ آن یــــار عـزیـز
بی غبـاری کـــه پـدیـد آیـد از اغـیـار بـیـار
گـَردی از رهـگـذر دوست به کــوریّ رقیب
بـهـر آسـایـش ایـن دیــده‌ی خونـبـار بـیـار
خامی و ساده دلی شیوه‌ی جانبازی نیسـت
خـبــــری از بـَـرِ آن دلــــبــر عــیـّـار بــیـــار
شکرِ آنرا که تـو درعشرتی ای مرغ چمـن
بــه اسیـران قـفـس مــژده‌ی گلـزار بـیـــار
کام جان تلخ شد از صبـر که کردم بی دوست
عـشـوه‌ای زان لب شیـریـن شـکربـار بـیـار
روزگاری‌ست که دل چهره‌ی مقصـود نـدیـد
ساقـیـا ! آن قـــــــــــــــدحِ آیـنـه‌کردار بـیـار
دلق‌حـافـظ به چه ارزد؟به می‌اش رنگین کن
وانـگهش مست و خراب از سـرِ‌ بـازار بـیـار


شعر از حافظ

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

Silence

...
...
...
...
...
...
...
...
...
.
.
.

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

یاد

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا................. .به وصل خود دوایی کن دل دیوانه مارا
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد........................... مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان.................. نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل........... بباید چاره ای کردن کنون آن ناشکیبا را
مرا سودای بت رویان نبودی پیش از این درسر...............ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی......................... وگرنه بی شما قدری ندارد دین و دنیا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری................. .بر آید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت.................که در عالم نمی داند کسی احوال فردا را
سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی................ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوارا؟

شعر از: سعدی