۱۳۹۷ شهریور ۲۸, چهارشنبه

پس از مدت ها...

داشتم خاطرات خاک خورده گذشته رو مرور می کردم که یادم افتاد یه زمانی وبلاگی داشتم و توی اون می نوشتم. واسه همون اومدم  اینجا و شروع کردم به خوندن همه پست های قبلی. آخرین پست مربوط بود به تاریخ بیست و چهار آگوست دو هزار و شانزده و دقیقا دو ماه و یک روز مونده بود به زمان به دنیا اومدن مسافر کوچولوی ما. با خوندن مطالب اینجا یه سری خاطرات و حس های قشنگ برام یادآوری شد و حس کردم چه خوب که همه این حس ها رو اینجا ثبتشون کردم. امروز که نوزده سپتامبر دو
.هزار هجده هست اومدم که دوباره ثبت وقایع کنم و از این به بعد می خوام به همین کار ادامه بدم. مسافر کوچولومون الان یک سال و ده ماهش هست . خیلی شیرین و خواستنیه این پسر؛ طوری که من و آقای همسر هر روز کلی قربون صدقه اش میریم. کلا باهاش خیلی حال می کنیم. فکر کنم وصف حال همون سوسکه هست که قربونِ دست و پای بلوری بچه اش می رفته!! من و آقای همسر مدت هاست با هم پیاده روی دو نفره نرفتیم که برنامه ریزی کنیم واسه زندگیمون؛ علتش هم این هست که فرصت نداریم. زندگی وقتی بچه میاد خیلی پر مشغله میشه. فرصت دو نفره با هم بودن هم کمتر میشه. البته الان که مدت بیشتری از به دنیا اومدنش گذشته حس میکنم ما هم کمی بهتر از اون اولا شدیم. داریم کم کم یاد می گیریم که چطوری زمانمون رو مدیریت کنیم که وقتی واسه خودمون هم داشته باشیم.برنامه این روزهامون به این شکل هست که ساعت هفت الی هفت و نیم صبح از خواب بیدار می شیم دستی به سر و روی خونه میکشم من و در میان این تمیز کاری صبحانه رو هم اماده می کنم. تمیز کاری هم شامل جمع کردن ماشین ها و اسباب بازی های امید کوچولو هست و خالی کردن ماشین ظرف شویی و چیدن ظرف های کثیف داخل اون. بعد از آماده کردن صبحانه یه دوش سریع می گیریم وهمسر عزیزتر از جان  آقا پسر رو بیدار میکنه که صبحانه رو سریعتر بخوریم و بریم سر کارمون. بعد از صبحانه پوشک امید کوچولو عوض میشه که این کار گاهی توسط من و گاهی توسط آقای همسر انجام میشه؛ کسی که این کار رو انجام نمی ده باید میز صبحانه رو جمع کنه! بعد وسایل امید کوچولو روآماده می کنیم خودمون هم لباس می پوشیم  وآماده میشیم تا می خوایم از خونه خارج شیم امید کوچولو |پِ پِ می کنن!!!! و ما دویاره باید کفش ها رو در بیاریم و بیایم خونه که پوشکش رو عوض کنیم!! این مشکل هر روز ادامه داره! بنابراین با اینکه ساعت هفت از خواب پا میشیم ولی در بهترین حالت ساعت نه و نیم میرسیم سر کار! مهد مسافر کوچولومون دقیقا داخل دانشگاه هست و این کار رو خیلی اسون کرده. اخر هفته ها هم معمولا یا جایی دعوتیم یا کسی دعوتِ خونمون طوری که گاهی حتی واسه خرید هفتگی هم وقت نداریم و خرید رو در طول هفته انجام میدیم. همه اینا رو گفتم که بگم زندگی کلا پر مشغله هست ولی یه لبخند و شادی پسر کوچولومون می ارزه به همه این مشغله ها.  خیلی خوشحالیم که داریمش و همیشه شاکر خداوند هستیم به خاطر همه نعمت هایی که تا الان بهمون داده. 

۱۳۹۵ شهریور ۳, چهارشنبه

دیروز


کنار اقیانوس باشی و هوا گرفته و مه آلود باشه و دریا کمی طوفانی و ناآروم. یه عالمه مرغ ماهیخوارم باشن که روی دریا و توی ساحل پرواز کنن و یک سری هم روی شن و ماسه های کنار دریا نشسته باشن و دنبال بقایای خوراکی هایی بگردن که ممکنه از صبح به خاطر آمد و شد آدم ها ریخته باشه روی زمین. توباشی و یار همیشگی,  نشسته روی یه نیمکت کنار فانوس دریایی و هوای سرد و مه آلود قبل از بارون و دو تا تریپاش (Tripas) داغ که یکیش کاکائویه و یکی دیگه توت فرنگی با یه عالمه دارچین روش.



۱۳۹۵ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

این روزها...


این روزها نیز می گذرند همانطور که روزهای پیشین گذشتند و روزهای بعدی خواهند گذشت. مدتی است که نمی دانم چه می ماند از این همه گذشتن. از روزهای خوب چه می ماند؟ از روزهای بد ؟ از من از تو...
این روزها نیز می گذرندحتی اگر به فلسفه بودن شک کرده باشی. اینکه بیایی و مدتی خوش باشی و مدتی رنج بکشی. اینکه برایند  زندگانی همه انسان ها با خوبی ها و بدیهایش یکسان باشد.  اینکه بدانی اگر امروز اینگونه در رنج و عذابی فردایی خواهد بود که به اندازه رنجی که کشیدی شاد خواهی بود و دوباره فرداهایی با رنج. من از همین تناوب خسته ام . از این تکرار منظم زندگی. برای من رنج و شادی تفاوتی ندارد. چون می دانم هیچکدام ماندنی نیست. چرا باید برای چیزی که ماندنی نیست احساس به خرج دهم. چرا باید اصلا به چیز گذرا فکر کنم. گاهی فکر می کنم غربت انسان ها را دقیق تر می کند. چشمانشان را بازتر می کند تا به اطراف بیشتر دقت کنند. شاید اگر محکوم به غربت نبودم از تکرار اینگونه به تنگ نمی امدم. غربت است که تکرار را اینگونه بی رحمانه به رخم می کشد. حتما غربت سخت است که امام علی  مرگ دوست را به غربت مشابه کرده است. غربت احساس تعلق خاطر را از ادمی می گیرد. تبدیلت می کند به ادمی بدون هیجان, آدمی که شادی و غم دنیا برایش تفاوتی ندارد چون می داند که هیچکدام نمی مانند. غربت از طرفی تو را سبکبار می کند به تو یاد می دهد که باید بتوانی تمام وسایلت را در چمدانی جای دهی تعلق خاطری نداری هر لحظه می توانی تو و چمدانت شهری که در آن هستی را پشت سر بگذاری و غربت را در شهر دیگری از سر بگیری. با همان کیفیت. دوباره چمدان باز کنی و بیا موزی که بار بعدی که خواستی شهر عوض کنی همان چمدان را هم با خودت نیاوری چون باعث زحمت است. این غربت است که اینگونه احساس تعلق خاطر را از تو می گیرد. آدمی تعلق خاطر به جایی دارد که در آن زمستانی در کنار پدر بزرگ بوده باشد که در کنار بخاری نفتی  با بقیه خانواده چای نوشیده باشند که صدای شیر فروش محله را شنیده باشد. آدمی به جایی تعلق خاطر دارد که شب تابستانی پر ستاره روی پشت بام خانه چهار طبقه پدر بزرگ نشسته باشد و پاهایش را اویزان کرده باشد و ستاره ها را دید زده باشد. ادمی به جایی تعلق خاطر دارد که بوی غذای مادر از اشپرخانه به مشامش خورده باشد و صدای خنده های برادر و پدر به گوشش رسیده باشد.
این روزها نیز می گذرند خوبی و شادی هم می گذرد و رنج سختی هم می گذرد و من می مانم و تکرار آزار دهنده روزهای گذشته و نیامده...

۱۳۹۵ فروردین ۲۳, دوشنبه

خوان هفتم پیاده روی!

منووسگ همسایه روبرویی و خود همسایه روبرویی تو آسانسوربا ظرفیت سه نفر!

۱۳۹۴ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

بحث فلسفی!

من: عزیزم می تونم یه سوال ازت بپرسم؟
آقامون: بعله, چرا که نه!
من: تو توی زندگی ترس هات چه چیزهایی هستن.... یعنی بیشتر از چی می ترسی؟
آقامون: (بعد از یه کمی فکر کردن) خوب یکیش مرگه, (بازم فکر)* یکیشم اینکه تو خونه پیاز نداشته باشیم!!!!!
من : :|  آقامون:  :|  سوپری سر کوچه:  :|   پیاز:  :|


* چند باری شده که آقای همسر در خواست چند نوع غذای متنوع رو از من کرده که به دلیل اینکه توی خونه پیاز نداشتیم نمی تونستم اون غذا هارو بپزم . حالا هی از ایشون اصرار که خوب بدون پیاز بپز هی از من انکار که بدون پیاز گوشت به شدت بوی زهم می ده و خودت نمی تونی بخوری!!

۱۳۹۴ آذر ۳۰, دوشنبه

۱۳۹۴ آبان ۲۰, چهارشنبه

خداحافظ عمه خانوم مهربون...

سوم دبستان که بودم حاج ننه (مادربزرگ مامانم) فوت کردن. خیلی ناراحت شدم و گریه کردم و غصه خوردم اما زمان که گذشت داغ از دست دادنشون کمرنگ تر و کمرنگ تر شد. الانم گاهی 5 شنبه ها یادشون می کنم یه یادش بخیری و لبخند غمگینی و فاتحه ای بعدم میرم پی کار و زندگی خودم. سوم راهنمایی که بودم حاجی ننه (مادر پدرم) فوت شدن. مدتی غمگین و ناراحت بودم و گریه می کردم. خصوصا اینکه مریض که بودن چند وقتی رو خونه ما بودن و از نزدیک شاهد بیماریشون بودم. زمان که گذشت داغ از دست دادنشون مثل اون قبلی کمرنگ ترو کمرنگ تر شد. الان تقریبا همیشه یادشون می کنم.  یادشون گرمی و ارامش برام میاره. گاهی یه فاتحه ای هم می خونم. بعد میرم پی کارو زندگی خودم . دبیرستان که بودم دختر عمه مهینم که خیلی خیلی دوستش داشتم بر اثر یه تصادف فوت شد. وقتی شنیدم خیلی شوکه شدم و تا سه روز فقط گریه می کردم و اشک می ریختم. اخه دقیقا روز 13 به در بود که تصادف کرد و ما 11 فروردین برای عید دیدنی رفته بودیم خونشون که تازه عروس بود. چه قدر خندیدیم و شوخی کردیم. یادش به خیر. تا مدت ها یادش که میافتادم یه غم سنگین می نشست توی دلم. دلم به حال جوونیش می سوخت. همین چند شب قبل بود که یه خاطره شیرینی رو برای همسر خان ازش تعریف می کردم. باز هم یه لبخند غمگین اومد گوشه لبم. گذر زمان برای دختر عمه عزیز دل هم کار خودشو کرده. یادشو فرستاده اون عقب عقبا. گاهی یادش می کنم و فاتحه ای می خونم و می رم پی کار و زندگی خودم. حاج اقا (پدر مامانم) هم که فوت شدن خیلی غصه خوردم. برای حاج اقا هنوزم غصه می خورم  گاهی اگر چه غصه ای که الان می خورم مثل اون اولا نیست آخه بهترین و گرم ترین و ارامش بخش ترین خاطره های ذهنم همیشه تو خونه اون بوده که خودشم حضور داشته. اون اوایل تو طول روز و از صبح تا شب همیشه به یادشون بودم. الان که سالیان ساله از فوتشون گذشته شاید روزی یک بار یادشون بیفتم. گاهی با یادشون ارامش قبل از خوابو می گیرم. براشون گاهی یه فاتحه ای می خونم و می رم پی کارو زندگی خودم. این کمرنگ شدن و سبکتر شدن غم با گذر زمان موقع فوت عمو بزرگه و خانمش (زن عمو بزرگه) هم به همین شکل بوده. موقع فوت شدن مامان یکی از بهترین دوست هام که همکار مامانم هم بود همینطوری بوده. برای همه کسایی که دوستشون داشتم و یه زمانی حضورشون یه عالمه خاطره برام ساخته  همینطوری بوده . مطمئنم برای عمه خانومم هم همینطوری می شه. دورترین خاطره ای که از عمه خانوم یادمه موقع زایمان مامانم بود اون موقع من چهار سالو نیمم بود. چون مامان بیمارستان بود با بابا رفته بودیم خونه عمه می موندیم. عمه زن مهربونی بود. خونشو خیلی دوست داشتم . از اون خونه های گرم بود. برای ما یه مامن امن بود. هر وقت که حس می کردم شدید دلم گرفته و دلم گرما و محبت می خواد می رفتم سراغ بابا و راضیش می کردم بریم خونه عمه خانوم. پیشش که می نشستی کلی از غصه هات کم می شد. کلا جای خوبی بود خونش وقتی خودش بود. الان که نیست فکر نکنم بتونم قدم بزارم توی اون خونه. می خوام اون خونه رو اخرین باری که دیدم و خودش توش بود به عنوان اخرین خاطره زیبا  توی ذهنم نگه دارم.
عمه خانوم مهربون من خداحافظ, دلم برات خیلی تنگ می شه , خیلی....

۱۳۹۴ تیر ۲۱, یکشنبه

پیاده روی های شبانه من وآقای همسر

یه خصلت خوبی  که من و آقای همسر داریم اینه که هر وقت که بخوایم با هم حرف های مهم زندگیمون رو بزنیم یا وقتی که بخوایم راجع به موضوعات مهمی بحث کنیم و به توافق برسیم دست همدیگه رو می گیریم و می زنیم به دل طبیعت و پارک.
راه میریم و با هم حرف می زنیم. اینقدر این حرف زدن ها و برنامه ریزی ها شیرین و دلنشینه که به یکی از تفریح های دائمی من و آقای همسر تبدیل شده. حرف هایی هم که معمولا زده می شه همیشه پر از امید و روشنیه. برنامه ریزی های زندگی هم همیشه بهترینِ برنامه هاست. اینقدری که همیشه ته حرف هامون جفتمون یه لبخند می شینه روی لب هامون انگار که همه سختی ها تموم شده و الان داریم توی اون قسمت بی مشکل و راحت  مدینه فاضله نقشه های آینده مون به سر می بریم. همیشه هم چند تا نقشه (پِلَن) مختلف رو با هم پیش می بریم که اگه یکیش نگرفت اون یکی بگیره. گاهی هم توی همه برنامه ریزی ها و نقشه هایی که با هم می کشیم یه دفعه یه راه از پیش تعیین نشده میفته وسط برنامه ریزیهامون. اونوقته که من و آقای همسر دوباره یه بحث جالب پیدا می کنیم که براش یه سناریو بسازیم.
خلاصه که من و آقای همسر هر شب یه موضوعی داریم که راجع بهش با هم تبادل نظر کنیم. هر شب هم سناریوهای قبلی رو پخته تر و کاربردی ترش می کنیم. این می شه که همیشه بهونه ای برای پیاده روی داریم. شاید هم پیاده روی بهونه ای هست برای حرف هامون...




۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

بیا...

ای سفر کرده, دلم بی تو بفرسود,بیا...... غمت از خاک درت بیشترم سود, بیا
مایه راحت وآسایش دل بودی تو.........تا برفتی تو دلم هیچ نیاسود بیا
ز اشتیاق تو در افتاد به جان آتش........وز فراق تو در آمد به سرم دود, بیا...






* شعر از اوحدی

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

آدم ها می آیند و می روند و خاطره هایشان را جا می گذارند...

کوچه تنگ و باریک جلوی خونه ام می رسه به یک لوازم خیاطی فروشی خیلی کوچیک! هر روز که می خوام برم دانشگاه از توی کوچه رد می شم به سرش که می رسم خانم تپل مهربون نشسته و داره حساب کتاب های روزانه اش رو می کنه! اون اوایل خیلی بی احساس از کنار هم رد می شدیم اما مدتیه که جفتمون به هم لبخند می زنیم و سلام می دیم!
فروشنده های مغازه ولکام نزدیک خونه ام هم وقتی می بینن منو لبخند می زنن و نشون می دن که قبلا منو دیدن!
مغازه هفت یازده کنار دانشگاهم پنج یا شش تا فروشنده داره که هر وقت می رم برای خرید دو سه تاشون هستن . اون اوایل که میرفتم برای خرید خیلی بی احساس فروشنده کد اجناس رو می زد و من پولشو می دادم و خریدهامو بر می داشتم و میومدم بیرون. اما الان مدتیه که هر جفتمون به هم لبخند می زنیم! ازم سوالهای تکراری نمی پرسه که مثلا کارتت ای پی اس هست یا نه! خوب آخه می شناسیم همو.
اون اوایل خیلی بی احساس از کنار مستخدم های دانشگاه رد می شدم. اون ها هم حتی به خودشون زحمت نمی دادن میزم رو دستمال بکشن و تمیز کنن! اما الان مدتیه که صبح ها به هم سلام و صبح به خیر می گیم. اون خانم مستخدم مهربون هم به طور اختصاصی روی میزم رو همیشه دستمال می کشه و زیر میزم رو جارو. حتی اکه نشسته باشم پای میز وایمیسته تا بلند بشم و همه جارو تمیز کنه و دوباره بشینم. خوب آخه دیگه همدیگه رو می شناسیم!
خانمی که توی سوپرمارکت دانشگاه کار میکنه هم اگر هر جای دانشگاه ببینه منو بهم سلام می کنه من هم بهش سلام می کنم و لبخند می زنم!
کارکنان رستوران دانشگاه هم هر وقت که ببینن منو با اینکه به سختی انگلیسی حرف می زنن یا اصلا نمی تونن حرف بزنن اولین چیزی که سعی می کنن تکرار کنن اسمم هست که با یه لهجه قشنگ چینی ادا می شه. اینها نشون می ده که می شناسن منو!
گارد سیکیوریتی دانشگاه هم از دیدنم بی احساس رد نمی شه . یه لبخند کمرنگ و جوابی که با روی گشاده به صبح به خیر ها و شب به خیر های من می گه نشون می ده که می شناسه منو!
آلیس که توی امور مالی کار می کنه. کلودیا که منشی گروهمونه. همه بچه های پست داک  و دکتری دانشگاه چه اون ها که اسمشون رو می دونم چه اونها که قیافه هاشون رو می شناسم همه و همه هر جا که ببینیم همو کلی حرف برای گفتن داریم و کلی لبخند و مهربونی برای خرج کردن برای همدیگه!
اولین بار که از هواپیما پایین اومدم و وارد هنک کنگ شدم نه کسی رو می شناختم و نه کسی منتظرم بود. آدم ها همه برام غریب و ناشناس بودن. هر چند همون موقع هم آدم های خیلی مهربونی بودن که بدون اینکه منو بشناسن کمکم کردن اما فضای اون موقع خیلی متفاوت بود.
الان که مدت یک سال و نیمه دارم اینجا زندگی می کنم همه جا یه جورایی بوی آشنایی می ده. انگاری که هنگ کنگم منو اهلی کرده.
آدم ها موجودات عجیبی هستن. به همه چیز دل می بندن. به همه آدم ها و به همه مکان ها. حتی به بوها ومزه ها هم دل می بندن.
دلم برای هنگ کنگ تنگ می شه. برای نودل با طعم سیرش که آماده اش توی هفت یازده پیدا می شه و بسته ایش توی ولکام و پارک اند شاپ! برای غذاهای رستوران دانشگاه! برای دسر های سوپ شیرینش خصوصا اون سوپ شیرینی که سفیده و توش یه چیزهای مرواریدی سفید هست! یا سوپ شیرین لوبیا و عدس یا کنجد! دلم برای میگو تخم مرغ های دانشگاه! برای نوشیدنی های چای سبزش برای برنج های چسپونکیش که این خاصیتش خوردنش رو با چاپ استیک راحت تر می کنه! برای فیله ماهی های سرخ شده با سبزیجاتش برای فضای دانشگاه برای آفیسم و آدم های توش,  برای توفوهای سرخ شده و ترد خیابون پِی هو! واسه بستنی های چای سبز مک دونالد! برای فیش بالهای پارک اند شاپ برای همه اینها دلم تنگ می شه. دلم برای پیاده روی های توی خیابون نیتان تا مسجد کولون و نمازهای تو مسجد تنگ می شه. برای سلام و علیک های گاه و بیگاه توی خیابون با مسلمون هایی از ملیت های دیگه هم تنگ می شه. برای پارک های مسیر دانشگاه برای مرکز خرید دراگون نزدیک خونه ام برای دست فروش های کنار خیابون نزدیک محله شام شوی پو هم تنگ می شه. دلم برای بچه های ایرانی اینجا هم تنگ می شه. برای منظره های بی نظیر هنگ کنگ برای ساحل ویکتوریا و قایق سواری های روش برای سمفونی نورش که هر روز ساعت 8 شب نمایشش شروع میشه, برای چرخ و فلک توی سنترال که شب ها با نور آبیش چشم رو نوازش می ده!
دلم برای شهر گردی های گاه و بیگاه با اتوبوس های دو طبقه تنگ می شه! برای حسینیه شیعیان هندی و پاکستاتی که توی جزیره هنگ کنگ و دقیقا وسط محله بارها و مشروب فروشی هاست!
برای جزیره های قشنگ و منظره های بی نظیر هنگ کنگ , لاما آیلند, لانتاو آیلند, پارک آیلند... برای معبدهای بوداش هم دلم تنگ می شه.

آدم ها
عطرشان را با خودشان می آورند
جا می گذارند
و می روند

آدم ها
می آیند و می روند
ولی
توی خواب های مان می مانند...

آدم های می آیند و می روند
ولی
دیروز را با خود نمی برند...

آدم ها
می آیند 
خاطره هایشان را جا می گذارند
و می روند...

آدم ها 
می آیند
تمام برگ های تقویم بهار می شود
می روند
و چهار فصل پاییز را
با خود نمی برند...

آدم ها وقتی می آیند
موسیقی شان را هم با خودشان می آورند
و وقتی می روند
با خود نمی برند...

آدم ها می آیند
و می روند
ولی 
در دلتنگیهایمان...
شعرهایمان...
رویای خیس شبانه ی مان می مانند...

جا نگذارید
هر چی می آورید را با خودتان ببرید.
به خواب و خاطره ی آدم بر نگردید
آدم های گیج سر به هوای لعنتی...


۱۳۹۳ اسفند ۲۳, شنبه

غروب بی تو...




لیوان خالی از چای هم نبودنت را فریاد می زند...

۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه

قصه من و نون باگت!

توی این حدودا یک سال و نیمی که تو این گوشه از دنیا افتادم, قوت غالب روزانه ام از این نون های تست بوده که به دلیل نبود تستر به صورت خمیری مصرف می شده! بعد از مدت ها دو سه ماه پیش که برای خرید به سوپرمارکت رفته بودم ناغافلی چشمم افتاد به نون باگت. این رو هم بگم که نون باگت تو اکثر سوپرمارکت ها پیدا نمی شه! نون غالب همون نون های تست هست. خلاصه که مثل آدم های قحطی زده که مدت هاست چیزی نخوردن به سرعت نون باگت رو به سبد خریدم اضافه کردم که مبادا اون یه دونه نون باقیمانده توسط شخص دیگری به یغما بره!
در کنارش یه ورقه سالمون دودی هم خریدم با گوجه گیلاسی و خیار شور که عیشم کامل بشه.
خلاصه که تا اومدم خونه دست به کار شدم و نونم رو به 4 تیکه مساوی تقسیم کردم و مثل یه شی گرانبها سه تیکشو توی کیسه فریزر پیچیدم و توی یخچال گذاشتم که در روزهای آتی به مصرف برسونم! اون یه تیکه هم که با سالمون دودی و خیار شوروگوجه گیلاسی روانه شکمم کردم!
هر روز که چشمم به نون میافتاد می گفتم این نون برای روز مباداست! نگهش می دارم هر وقت به شدت از نون تست خمیری! خسته شدم نون باگت می خورم! در همین خیالات بودم که بعد از حدودا سه چهار روز که رفتم سراغ نون ها دیدم هر سه تیکه مثل چوب خشک شده ومنو تو عزای خودش نشونده!
یه یکی دو دقیقه ای در عزای نون های از دست رفته تاسف و تاثر خوردم وخودمو سرزنش کردم به خاطر تعلل در خوردن به موقعشون , ولی هر چی این پا اون پا کردم دلم نیومد نون های عزیزم رو روانه سطل آشغال کنم!
خلاصه که  امروز بعد از سه ماه که ازون واقعه می گذره بالاخره میگو خریدم و نون ها رو با ته استکان پودر کردم و با ادویه جات قاطی کردم وبه همراه تخم مرغ زده شده و بقیه مخلفات  یه میگوی سوخاری حسابی درست کردم.
الان هم کلی خوشحالم که نون های عزیزم خشک شدن! وگرنه خبری از میگوی سوخاری نبود!


۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه

لخت شدن یا فکر کردن؟

به خیلی از دوست ها و آشناها خصوصا نسل امروز وقتی می گم مریم میرزاخانی رو می شناسن خیلی هاشون اظهار بی اطلاعی می کنن و نمی دونن این شخص کیه ولی وقتی حرف از گلشیفته فراهانی می شه می گن اون افتخار ایرانی هاست!
دنیای عجیبیه. لخت شدن بیشتر از فکر کردن باعث کسب افتخار می شه!

۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه

آب نبات برتی بات با طعم همه چی!

به لطف سال نوی چینی موفق شدم  بالاخره از این آب نبات های برتی بات با طعم همه چی بخورم! اولی مزه لجن دریایی میداد و دومی طعم ماهی شور! منتظرم طعم استفراغ هم از توش درآد!


۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

و باز هم تولد!

فکر کنم بهتره از این به بعد ننویسم که فلان سال تولدم ال بود و بهمان سال بل!
آقای همسر دوست داشتنی همیشه یه سورپرایزی واسه رو کردن داره که منو کلی هیجان زده کنه و خوشحال. حتی وقتی ظاهرا هر کدوممون یه گوشه از دنیاییم. هر چند دل ها باید نزدیک باشه که هست.
ازت به خاطر امروز ممنونم.


۱۳۹۳ بهمن ۲۶, یکشنبه

داعش!

به عنوان آخرین حربه می خوام به استادم بگم من از اعضای داعشم! حالا مقاله موبعد از دو سال و اندی سابمیت می کنی یا سرتو ببرم؟! شاید این کار بکنه...

۱۳۹۳ بهمن ۲۳, پنجشنبه

فرهنگ

برای دونستن فرهنگ مردم یک کشور باید به توضیحاتی (Commnets) که پای اخبار و وبلاگ ها و عکس ها و مطالب توی فیس بوک و شبکه های اجتماعی میذارن رجوع کرد!

عجیب دلم برای خودم می سوزه...

توی ایران و خارج از ایران سراغ هر ایرانی که می ری داره به طریقی از بدی آدم ها غر می زنه. اینکه دولتمردا همشون دزد و بی وجدانن. خوردن و بردن و چیزی برای ما نگذاشتن...
اینکه آدم ها انصاف ندارند. اینکه ایران جای بدی برای زندگی هست. اینکه ما خیلی چیزها رو می فهمیم ولی بقیه هیچی نمی فهمن.  ما می فهمیم دریاچه ارومیه داره خشک می شه ولی مسئول اون کار نفهمه! ما می فهمیم پارازیت سرطان زاست ولی بقیه نمی فهمن! ما می فهمیم خوزستان رو گردو غبار نابود کرد ولی مسئول اون کارنمی فهمه!
ما توی هر کاری متخصصیم و صاحب نظر و دارای تشخیص درست !
شده یه لحظه فکر کنیم که همین آدم هایی که هی ازشون بد می گیم آدم های معمولی دوروبر ما هستن؟
شده این صفاتی که به آدم های دیگه نسبت می دیم یک بار فقط یک بار عمیقتر بهشون فکر کنیم و ببینیم واقعا این صفات تو خودمون پیدا نمی شن؟
کارمندی که از کارش می زنه و این کار رو زرنگی می دونه و با افتخار برای دوستاش تعریف می کنه. معلمی که توی کلاس کم کاری می کنه. بقالی که کم فروشی می کنه. دانشجویی که سر کلاس درس نمی خونه و این رو افتخار می دونه.  مدیری که دزدی می کنه . کسی که پارتی بازی می کنه برای استخدام. استادی که برای دکتری از آشناهای خودش بر می داره!
اینها همه و همه, ما و پدر مادرمون و خواهر برادرامون وفک و فامیلمون و دوست و آشناهامون هستن.
توی ایران دعوای قدرت بیداد می کنه! گروهای سیاسی با دیدگاه مختلف همیشه در حال کوبوندن گروه مقابلشون هستن که وای  فلانی دزدی کرد . بهمانی خوب کار نکرد و قس علی هذا.
ما ایرانی ها توی گروهای کوچیک دوستی یا خانوادگی هم همدیگه رو نمی تونیم تحمل کنیم. چه برسه به بزرگترها! تو خارج از ایران بعضی جاها که تعدادمون بیشتره از همدیگه پنهون می شیم که نکنه طرف بفهمه من ایرانیم!
دوست داریم همیشه خودمون رو برتر از بقیه بدونیم اظهار فضل کنیم و توی دوستامون و نزدیکامون دنبال ایرادواشکال 
بگردیم تا حتی اگه ظاهری هم نشون ندیم ولی ته ته های دلمون خیالمون راحت باشه که ما بالاتریم!
 ما آدم های خودخواهی هستیم که همه چیزهای خوب رو برای خودمون می خوایم همینم باعث می شه که به خودمون اجازه بدیم بدزدیم چون فکر می کنیم همیشه حق با ماست. همیشه کار درست رو ما بلدیم و خوب تشخیص می دیم و همیشه دیگرانن که حق مارو خوردن و ما اجازه داریم از حق دیگران بخوریم. ما اجازه داریم در هر شغل و کاری هستیم از موقعیتمون سو استفاده بکنیم چون این حق ماست!
ما نمی تونیم گروهی کار کنیم چون لازمه داخل گروه بودن همدلی و یکرنگیه. صبرو تحمل بالا برای شنیدن دیدگاه ها و نظرات مخالف دیدگاه ما و تطبیق پذیریه زیاده. ما از گروهی کار کردن متنفریم! چون مخالف برتری شخصی ماست! چون ممکنه با این کار دیگران هم پیشرفتی بکنن و ما تحمل همچین چیزی رو نداریم!
تا جایی که حتی اگر دوست ها و آشناها یا فامیل کسی پیشرفتی بکنه حتی اگر اظهارنکنیم ولی ته دلمون ناراحت می شیم و حسادت می کنیم.
اگر کسی پولدارتر باشه می گیم دزدی کرده. معمولیتر باشه می گیم عرضه نداشته. 
 خیلی خوب بلدیم نقش آدم های مهربون و خوب رو بازی کنیم ولی ته دلمون از همدیگه متنفریم. نمی تونیم همو تحمل کنیم.  راحت دل همدیگه رو می شکونیم و همدیگه رو ناراحت می کنیم. 
خوب بلدیم شعار بدیم , بلدیم حرف های قشنگ بزنیم و از درد های جامعه بگیم. از فقر بگیم و بیماری. دلمون برای بچه های سرطانی بسوزه! برای بیماری های خاص. برای گرسنگان توی آفریقا یا برای بچه های فقیر تو خیابون ها, برای معتاد ها کمپین
تشکیل بدیم. شعار آزادی بدیم. از آزادی زن ها بگیم! همه این کارها رو خوب بلدیم ولی وقتی به عمل می رسه خودمون رو هم نمی تونیم تحمل کنیم.
ما آزاد نیستیم. هر چه قدر هم که شعار بدیم و غر بزنیم که تو مملکتمون آزادی نداریم و محدود شدیم ولی دردمون درد آزادی 
.مملکت نیست. ما اسیریم. اسیر خودخواهی و خودپسندیمون. اسیر افکار مسموم و مریضمون. ما سالهاست که اسیریم
 سالهاست که به قهقرا رفتیم. اخلاقمون و نفسمون به لجن کشیده شده.
آدمهای بدبختی هستیم که حرف های قشنگ می زنیم اما با نفرت و خودخواهی زندگی می کنیم.
روشنفکر نماهایی که می خوایم جامعه مون رو نجات بدیم در حالیکه که خودمون به شدت به کمک احتیاج داریم برای نجات از این بندهایی که دور خودمون پیچیدیم! برای نجات روحمون از سیاهی و تاریکی...
مدتیه که عجیب دلم برای خودم می سوزه...

۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه

فاجعه

حتی در نقش دوست بودن کسی که بدذاته ودوست داره همیشه آدم رو جلوی دیگران خراب کنه و چشم نداره آدم رو ببینه و همیشه دوست داره که بقیه زیر دست اون باشن و هرجا می ره پشت سر آدم حرف می زنه و و غم و ناراحتی آدم رو که می بینه ته دلش خوشحال می شه به نظر من فاجعه نیست چون با یه چنین آدمی تکلیف آدم روشنه اگر چه در لباس دوست باشه!
فاجعه کسیه که ذاتا خوب و مهربون باشه و داوطلب برای کمک کردن به تو ولی به شدت بی مسئولیت ! و خوبیش اینقدر زیاد باشه که تو رو درگیر عقل و احساست کنه که نتونی به بی مسئولیتیش اعتراض کنی!