۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه

فاجعه

حتی در نقش دوست بودن کسی که بدذاته ودوست داره همیشه آدم رو جلوی دیگران خراب کنه و چشم نداره آدم رو ببینه و همیشه دوست داره که بقیه زیر دست اون باشن و هرجا می ره پشت سر آدم حرف می زنه و و غم و ناراحتی آدم رو که می بینه ته دلش خوشحال می شه به نظر من فاجعه نیست چون با یه چنین آدمی تکلیف آدم روشنه اگر چه در لباس دوست باشه!
فاجعه کسیه که ذاتا خوب و مهربون باشه و داوطلب برای کمک کردن به تو ولی به شدت بی مسئولیت ! و خوبیش اینقدر زیاد باشه که تو رو درگیر عقل و احساست کنه که نتونی به بی مسئولیتیش اعتراض کنی!


۱۳۹۳ بهمن ۱۶, پنجشنبه

با من قدم بزن...

آسمون آبی, خورشید بی جون وهوای ملس بعد از بارون لیسبون, رودخونه تجو, پل چوبی روش, پیاده روی من و تو با هم, بعدشم تراس کافه تریای بالای واسکو داگاما و نوشیدن دو تا کافه موکا با منظره قشنگ تجو و مرغای دریایی...



۱۳۹۳ دی ۲۲, دوشنبه

اسمِ من

اینم ورژن چینیِ اسم من! بالایی رو ما یون یون دوست چینیم نوشته و پایینی هم کار خودمه.

True love!

اینترنت مامان اینا چند روزی بود که قطع بود و مهمون هم داشتن. برا همون ارتباطمون خیلی کمتر شده بود. امروز بعد از چند روز اینترنتشون درست شد. بابام تو اسکایپ زنگ زد و اولین چیزی که بهم گفت این بود که همش نگران بوده که توی این چند روزی که اینترنت قطع بوده و مهمون هم داشتن و نتونستن باهام اسکایپ کنن, نکنه من تنها مونده باشم و حوصله ام سر بره!
 یه همچین بابا مامانی دارم من.

۱۳۹۳ دی ۱۹, جمعه

و من زنی تنها در آستانه فصلی سرد...


برای خراب کردن یه روز شنبه که می تونه خیلی پروداکتیو* باشه و پر از انگیزه وانرژی مثبت , یه سه چهار تا آهنگ گوگوش و فرامرز اصلانی و یکی دو تا هم شعر فروغ فرخزاد کافیه که اخرش بشینی گوله گوله به خاطر بی رحمی دنیا اشک بریزی و برای عوض کردن حال خرابت پاشی جول و پلاست رو جمع کنی و بزنی بیرون از دانشگاه!
البته قبلش لازمه که مدت یک هفته یا بیشتر آنتی بیوتیک هم خورده باشی!


* با عرض پوزش از پاس نداشتن پارسی , معادل فارسی پروداکتیو رو نمی دونم (مولد؟ تولید شونده؟!تولید کننده؟!).

۱۳۹۳ آذر ۱۵, شنبه

هذیان پنداریهای نیمه شب



دقیقا ساعت یک ربع به دو نیمه شب از خواب بیدار شدم و تلاش مذبوحانه ام برای اینکه دوباره به خواب برم بی نتیجه موند! چیزی که شدیدا ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود و باعث می شد توی این نیمه شب زمستونی دست از خواب شیرین بکشم و وب گردیو به رختخواب گرم و نرم ترجیح بدم چیزی نبود جز "ایگلو"!
بله همه چی با ایگلو شروع شد! ایگلو همون خونه زمستونی هست که اسکیموهای قطب شمال برای در امون موندن از سرما و برف و بوران زمستونی برای خودشون می سازن. معمای ذهنی من بر می گشت به اینکه اسکیموها ایگلو رو چطوری گرم می کنن که یخ ها آب نشه و سقف خونه به کفِش نرسه!
خلاصه با ایگلو شروع شد و رسید به فرهنگ و نوع زندگی اسکیموها و آداب و رفتار حاکم بر اونها  و نوع پوشش و نوع خوراکشون و اعتقاد و مذهبشون که همه اینها خیلی منو تحت تاثیر قرار داد.
چیزی که در آخر دستگیرم شد این بود که با اینکه اسکیموها انسان های سخت کوشی هستند که در شرایط سرمای طاقت فرسای قطب شمال که گاهی به  60 درجه زیر صفر می رسه دووم میارن و  به ظاهر هم انسان های خشک وسردی به نظر می رسن به طوری که حتی بوسیدن و اظهار محبت ظاهری رو یه جورایی بد می دونن!  اما بر خلاف ظاهر سخت و خشنشون روح لطیفی دارند و آدم های مهربونی هستند.
قوانین زندگی گروهی که البته لازمه دووم آوردن توی اون شرایط سخت هست رو خیلی بهتر از ما که ادعای فرهنگمون می شه بلدن و اجرا می کنن.
قوانین مجازاتشون هم خیلی ملایمتر و انسانیتر از اونچیزی هست که ما در دنیای متمدن داریم. دزدی و خیانت در بینشون خیلی کم هست انگار یه جورایی آدم ها بیشتر سرگرم مبارزه برای حیات هستن و فرصتی برای سودجویی براشون باقی نمی مونه ! شاید هم واقعا آدم های پاکی هستند , مثل برف, سفید و بی غل و غش, صافِ صاف مثل آینه! همون آدم هایی که توی دنیای متمدن امروزی خیلی نایاب شدن.
خلاصه که اگر دوست می خواهی به قطب شمال سفر کن!

پی نوشت: ایگلو با گرمای بدن اسکیموها گرم میشه ( البته اگر بشه اسم دمای منفی 6 درجه تا 16 درجه بالای صفر رو گرم گذاشت) هر چی که هست گرمتر از دمای بیرون هست. بلوک های یخی مثل عایق حرارتی عمل می کنن و باعث گرم شدن طبیعی داخل ایگلو می شن.